اقامت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اقامت . [ اِ م َ ] (ع مص ) ضیافت شخصی که از جای واردشود و با لفظ فرستادن استعمال نمایند. (آنندراج ). ♦ اقامت فرستادن : شب از مهتاب بالش باج میداد بهر منزل اقامت میفرستاد. اشرف (از آنندراج ). چون آمدم بدهر فرستاد آسمان صد گونه رنج و غصه برسم اقامتم . شفایی (آنندراج ). ◄ اقامة. بپاداشتن : ما در خدمت تخت و اقامت رسم عبودیت قائم مقام پدریم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ سکونت کردن . سکون و آرامش و توقف و درنگی و سکونت و جای باش و مسکن و منزل . (ناظم الاطباء) : لیک تبریز به اقامت را که صدف قطره را بهین مقر است . خاقانی . چشم مسافر که بر جمال تو افتد عزم رحیلش بدل شود به اقامت . سعدی . ایام اقامت به اقامت شرایط فضیلت و احسان شامل و ... قیام مینمود.(ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). بر در میکده یک ماه اقامت کردم اتفاقاً رمضان بود، نمیدانستم . محمدسعید اشرف (از آنندراج ). رجوع به اقامة شود. ♦ اقامت کردن ؛ درنگ کردن . متوقف شدن . آرام گرفتن و بجای ماندن . (ناظم الاطباء). مقیم شدن . سکنی گزیدن . مسکن کردن : میزان غربت از زر و گوهر لبالب است در پله ٔ وطن چه اقامت کند کسی . صائب . ♦ اقامتگاه ؛ مقام و مقر. قرارگاه . جای اقامت کردن و سکنی گزیدن . ♦ محل اقامت ؛ جای باش و محل سکونت و منزل . (ناظم الاطباء). ♦ مدت اقامت ؛ مدت توقف و درنگی . (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) برداشتگی . ◄ بپاکردگی . ◄ افراختگی . (ناظم الاطباء). رجوع به اقامة شود.