افکنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افکنی . [ اَ ک َ ] (حامص ) حاصل مصدر از افکندن که به صورت ترکیب آید : یکی کاروان جمله شاهین و باز بچرغ و کلنگ افکنی تیزتاز. نظامی . گرفته مزن در حریف افکنی گرفته شوی گر گرفته زنی . نظامی . بدشمن گر آیی بخصم افکنی گشاده بر و بازوی بهمنی . نظامی . ز خصم تو چون مملکت گشت سیر بخصم افکنی پای درنه دلیر. نظامی . برآرم سگان را ز شورافکنی که با شیر بازیست گورافکنی . نظامی . بشیرافکنی در شکارآمدند. نظامی . بصیدافکنی می نبشتند راه . نظامی . دو هفته کم و بیش در کوه و دشت بصیدافکنی راه را می نوشت . نظامی .