افکنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افکنان . [ اَ ک َ ] (نف، ق ) در حال افکندن : خروشان و کفک افکنان و سلیحش همه ماردی گشته و خنگش اشقر. دقیقی یا خسروی . همی رفت چون شیر کفک افکنان سر گور و آهو ز تن برکنان . فردوسی . ♦ شکارافکنان ؛ در حال افکندن شکار : شکارافکنان در بیابان چین . نظامی . ملک فیلقوس از تماشای دشت شکارافکنان سوی آن زن گذشت . نظامی .