افغان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ ) (اِ.) = فغان: فریاد، زاری، ناله.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) (اِ.) = فغان: فریاد، زاری، ناله.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افغان . [ اَ ] (اِ) فریاد. (میرزاابراهیم ). فریاد و زاری . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (مجمعالفرس ) (برهان ) (شعوری ). فریاد.زاری . فغان . (ناظم الاطباء). فریاد. فغان . (شرفنامه ٔمنیری ). ناله . (غیاث اللغات ). فریاد و غوغا. (مؤید). فریادی از دردی یا مصیبتی . (شاید مرکب است از (اَ) حرف ندا و فغان جمع فغ، یعنی ای خدایان . مانند: آمین عربی که خواندن آمن خدای مصریان است ). (یادداشت مؤلف ). زاری . ناله . (فرهنگ فارسی معین ) : گر جهل ترا درد کردی از تو بر گنبد گردان رسیدی افغان . ناصرخسرو. از خواندن چیزی که بخوانی و ندانی هرگز نشود حاصل چیزیت جز افغان . ناصرخسرو. من هم از باد سربدرد سرم ابرم از باد باشد افغانم . خاقانی . ز بس کاورد درد چشمش بافغان گلوی خراشیده ز افغان نماید. خاقانی . در طواف کعبه ٔ جان ساکنان عرش را چون حلی دلبران در رقص و افغان دیده اند. خاقانی . گرچه ز افغان مرا با تو زبان موی شد در همه عالم منم موی شکاف از زبان . خاقانی . خاقانیا دلت را ز افغان چه حاصل آید چون دل نیافت داور ز افغان چه خواست گویی . خاقانی . هزارت مشرف بی جامگی هست بصد افغان کشیده سوی تو دست . نظامی . ز بس خنده که شهدش بر شکر زد بخوزستان شد افغان طبرزد. نظامی . کزان پیش کافغان برآرد خروس برآیدز لشکرگه آواز کوس . نظامی . نماند جانوراز وحش و طیر و ماهی و مور که بر فلک نشد از بیمرادی افغانش . (گلستان ). بهر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از میان باد صبا کرد. حافظ. افغان ز تو شوخ نامسلمان افغان افغان ز تو آفت دل و جان افغان افغان بچه ای در دل تو رحمی نیست از دست فغانی بچه افغان افغان . ؟ (از آنندراج ). ♦ در افغان بودن ؛ در ناله و زاری بودن . نوحه سرایی کردن . ♦ افغان از دل برآمدن ؛ از دل نالیدن : برآمد هر شب افغان از دل زار چو روز موسی عمران فروشد. خاقانی . ♦ به افغان آوردن ؛ به ناله درآوردن : ز بس کاورد درد چشمش به افغان گلوی خراشیده ز افغان نماید. خاقانی .
افغان . [ اَ ] (اِخ ) نام قبیله ایست مشهور. (از برهان ). همان اوغان است و وجه اشتقاق مقنع برای آن نیافته اند. (از دائرة المعارف اسلام از فرهنگ فارسی ). نام طایفه ایست که در مشرق ایران از حدود خراسان تا لب رود آمویه (جیحون ) سکنی دارند آنان مردمی دلیر و جنگاورند و مذهب آنان حنفی است . افغانان به دو طائفه بزرگ تقسیم می شوند: ١ - درانی که امروز زمام حکومت را در دست دارند. ٢ - غلجایی (غلزایی ) که از نژادی مختلط تشکیل یافته اند و امروز عده ٔ آنان به صدهزار خانوار بالغ می شود. علاوه بر زبان فارسی که لغت ادب و کتابت است به زبان پشتو که از شعب فارسی است صحبت می کنند. (از فرهنگ فارسی معین ) : نشسته در آن دشت بسیار کوچ ز افغان و لاچین و کرد و بلوچ . فردوسی . من ایدر بمانم نیایم براه نیابم به افغان و لاچین سپاه . فردوسی . شه گیتی ز غزنین تاختن برد بر افغانان و بر گبران کهبر. عنصری . نه از بزکمترست انسان و عارف کمتر از افغان ببین در شانه ای تا خود چها می بیند افغانش . ؟ (از مجمعالفرس ). سعدیا روز ازل حسن بترکان دادند عقل و دانش همه با مردم ایران دادند عشوه و ناز و کرشمه همه با مردم هند خری و احمقی و جهل به افغان دادند. سعدی (از آنندراج ). افغان بچه ای در دل تو رحمی نیست از دست فغانی بچه افغان افغان . ؟ (از آنندراج ). رجوع به افاغنه و افغانستان شود. ◄ یک تن از مردم افغانستان . (یادداشت مؤلف ).
مترادف و متضاد واژهدان
زاری، فغان، ناله، ندبه افغانی پشتو