افسان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افسان . [ اَ ] (اِ) آهنی و سنگی را گویند که بدان کارد و شمشیر و مانند آن تیز کنند. (آنندراج ) (برهان ). سنگی که بدان کارد و شمشیر وجز آن تیز کنند. (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ).بدانچه تیغ و کارد و امثال آن تیز کنند. و آنرا سان و فسان نیز گویند بتازیش مسن خوانند. (شرفنامه ٔ منیری ). مسن که کارد بدان تیز کنند و آنرا فسان و اوسان نیز گویند. (میرزا ابراهیم ) (مجمعالفرس ). سنگ فسان .(غیاث اللغات ). مشحذ. (یادداشت مؤلف ) : از کین عدو برزمین زند سم تا نعل چو خنجر کند بر افسان . مختاری . چتر ترا دولت سمائی رهبر تیغ ترا نصرت خدائی افسان . مسعودسعد. طبع و دل خنجری و آینه ییست رنج و غم صیقلی و افسانیست . مسعودسعد. فقیه ار هست چون تیغی فقیر ارهست چون افسان تو باری کیستی زینها که نه تیغی نه افسانی . سنائی . رنده ٔ مریخ رند چون شودش کند سیر چرخ کند در زمان از زحل افسان او. خاقانی . سعد ذابح بهر قربان تیغ مریخ آخته جرم کیوانش چو سنگ مکی افسان دیده اند. خاقانی . سر آل بهرام کز بهر تیغش سر تیغ بهرام افسان نماید. خاقانی . دورباش قلمش چون به سه سرهنگ رسد ز دوم اخترش افسان بخراسان یابم . خاقانی . به ازسنگین دل دشمن نگردد هیچ افسانش . ؟ ◄ افسانه و سرگذشت . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). قصه و افسانه و سرگذشت . (ناظم الاطباء). بمعنی افسانه و حکایات بی فایده . (فرهنگ شعوری ). احدوثه . افسانه . نقل . حکایت . (یادداشت مؤلف ) : از نفس سخن کم جو در مجلس جانبازی بر تارک بی نفسی فرموده دل افسان ساز. سنائی (از فرهنگ شعوری ). ♦ هزارافسان ؛ هزار افسانه (کتابیست ) : هزار و ده صفت از هفتخوان و روئین دژ فزون شنیدم و خواندم من از هزارافسان . قطران (از آنندراج ). ◄ (نف مرخم ) افسونگر. (برهان ) (آنندراج ). افسونکار. جادو. ساحر. (ناظم الاطباء). رام کننده . عزیمه . (یادداشت مؤلف ). ♦ مارافسان ؛رام کننده ٔ مار. مارافسا. مارافسار.