افزون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ )<BR>۱- (ق.) بیش، زیاد، بسیار.<BR>۲- در ترکیب با واژههای دیگر معنای افزاینده میدهد.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) ۱- (ق.) بیش، زیاد، بسیار. ۲- در ترکیب با واژههای دیگر معنای افزاینده میدهد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افزون . [ اَ ] (اِخ ) از بلاد قدیم آسیای صغیر در ایونیا. که در ٦٠هزارگزی ازمیر کنونی بوده است . (از تاریخ تمدن قدیم فوستل دوکولانژ). و رجوع به ایونیا شود.
افزون . [ اَ ] (اِخ ) ناصرالدین، از آل کسری . وی از محتشمان و صاحب منصبان کرمان بود و چندی وزارت بهرامشاه داشت . رجوع به بدایعالازمان فی وقایع کرمان ص ٤٤، ٥٥ و ٥٩ شود.
افزون . [ اَ ] (ص ) فزون . بسیار. (آنندراج ). علاوه . اضافه . (ناظم الاطباء).زیاده است . (فرهنگ شعوری ) (مجمع الفرس اسدی ). فزون .بیش . زیادت . مقابل کم . زایده . زَید. (یادداشت دهخدا). مَثل . مَئِط. مَئط. (از منتهی الارب ) : شود نیکی افزون چو افزون شود وز آهوی بد پاک بیرون شود. ابوشکور. و او را [ پرویز را ] اسبی بود شبدیزنام از همه اسبان جهان بچهار دست افزون تر و بلندتر و از روم بدست وی آمده بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بر سرشان برنهند و پشت و ستیخون سخت گران سنگی از هزار من افزون . منوچهری . افزون شود نشاط و از رنج کم شود بی رود و می نباشد، یک روز و یک زمان . منوچهری . بدو گفت آن کس که افزون خورد چو بر خوان نشیند خورش نشمرد. فردوسی . چو نبود دل ازبس غمش خون بره چو باشد غم آنگاه افزون بره . اسدی . باندازه به، هر که روزی خورد که چون خوردی افزون بکاهد خرد. اسدی . چنان کامدی همچنان بگذری خور و پوشش افزون ترا برسری . اسدی . همیشه تا بجهان در، کمی و افزونی است حسود جاه تو کم باد و عمرت افزون باد. انوری . گر دوست از غرور هنر بیندت نه عیب دشمن بعیب کردنت افزون کند هنر. خاقانی . وقت سرد است آتش افزون کن کز ابر چشمه ٔ آتش فشان پوشیده اند. خاقانی . مال کم، راحت است و افزون رنج لاجرم مال بس نخواهد عقل . خاقانی . مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آنجا شد کم و افزون نخواهد شد. حافظ. هر کراغم فزون، گفته افزون . یغما. هر که بی غم نخواهدش همه عمر غمش افزون و عمر نقصان باد. ♦ افزون آوردن ؛ استفضال . افضال . (تاج المصادر بیهقی ). ♦ افزون داشتن یکی را بدیگری در فخر ؛ افخار. فخور. فخاره . تفخیر. فخر. (منتهی الارب ). افتخار کسی را بیشتر کردن . ♦ افزون از ؛ بیش از. زیاده . (یادداشت دهخدا) : آن روز در آن بازار افزون از صدهزار دینار بازرگانی کنند. (حدود العالم ). ♦ افزون بودن ؛ بیشتر بودن . زیادتر بودن : از این مایه گر لشکر افزون بود ز مردی و از رای بیرون بود. فردوسی . چه بر آب بودی چه بر خشک راه به روز از خور افزون بدی شب ز ماه . فردوسی . ♦ افزون دانستن ؛ بیش دانستن .مهمتر و عظیم تر دانستن : داور روی زمین خواندش اکنون فلک کز همه سلجوقیان داندش افزون فلک . خاقانی . ♦ افزون شدن ؛ بیشتر گردیدن . زیادتر شدن : فزونیش هر روز افزون شود شتاب آورد دل پر از خون شود. فردوسی . ♦ افزون کردن ؛ بسیار کردن . فراوان کردن : به هر جای جاه وی افزون کنیم ز دل کینه و آز بیرون کنیم . فردوسی . وقت سرد است آتش افزون کن کز ابر چشمه ٔ آتش فشان پوشیده اند. خاقانی . گر دوست از غرور هنر بیندت نه عیب دشمن بعیب کردنت افزون کند هنر. خاقانی . ♦ افزون گردیدن ؛ فضل . (منتهی الارب ). بیشتر شدن . ♦ افزون گشتن ؛ غَزر. غُزر. غَزارَة. (از منتهی الارب ). زیاد شدن . بسیار گردیدن . ♦ افزون نان ؛ خمیرمایه . (ناظم الاطباء). ♦ از یکدیگر افزون آمدن ؛ بیش آمدن از یکدیگر. تفاضل . (دهار) (المصادر زوزنی ). ♦ بافزون ؛ در تزاید. در حال افزایش : لاجرم از ناقصان امیر شدند فضل بنقصان و نقص بافزون شد. ناصرخسرو. تا بافزون بود رنج و گنج افزون برگشاد رنجهای هر کسی را گنجها دادش جزا. خاقانی . ♦ بافزون کردن ؛ بسیار کردن . بر فزونی کردن : شما مهربانی بافزون کنید ز دل کینه و آز بیرون کنید. فردوسی . نگهبان گنج و روانش منم بکوشم که آنرا بافزون کنم . فردوسی . نوازش کنون ما بافزون کنیم ز دلتان غم و ترس بیرون کنیم . فردوسی . ما که از وی بهمه روزگارها این یکدلی و راستی دیده ایم، توان دانست که اعتقاد ما بافزون کردن محل و منزلت و برکشیدن فرزندانش ورا... تا کدام جایگاه باشد. (تاریخ بیهقی ). ♦ برافزون ؛ در تزاید. در حال افزایش : جاوید زیادی بشادکامی شادیت برافزون و غم بنقصان . فرخی . ♦ روزافزون ؛ چیزی که هر روز زیاد گردد. (ناظم الاطباء). روز بروز در تزایدبودن . هر روز افزون شدن : ماه منظور آن بت زیبای من سرو روزافزون مهرافزای من . سعدی . نشان بخت بلند است و طالع میمون علی الصباح نظر بر جمال روزافزون . سعدی . ♦ سال افزون ؛ چیزی که هر سال زیاد گردد. آنچه هر سال بیش شود. ◄ افزون تر؛ یعنی زیاده تر. (آنندراج ). زیادتر. بیشتر. بزرگتر. (ناظم الاطباء). اکثر : بسا که مست در این خانه بودم و شادان چنان که جاه من افزون بد از امیر و بیوک کنون همانم و خانه همان و شهر همان مرا نگوئی گرچه شده است شادی سوک . رودکی . خرد بهتر از چشم بینائی است نه بینائی افزون ز دانائی است . ابوشکور. بزرگیش هر روز افزون شود شتاب آورد دلْش پرخون شود. فردوسی . چون افزون کنی کاهش افزون بود ز سستی دل مرد پرخون بود. فردوسی . چهل روز افزون خورش برگرفت بیامد دمان تا چه بیند شگفت . فردوسی . لازم بودش عمری افزون ز همه شاهان از اول و از آخر از نافع و از ضاری . منوچهری . افزون از پانصد، ششصدهزار مرد بیرون آمده بودند. (تاریخ بیهقی ص ٤٦٣). مادر و پدر از جمله همه پسران نصیب آن پسر افزون دهد که زار و نزار. (تاریخ بیهقی ص ٢٨٠). غلامان و ستوران افزون از عادت خریدن گرفتن . (تاریخ بیهقی ص ٣٢٨). امروز عمری بسزا یافته [ بوصادق تبانی ] است و در رباط مانک علی میمون میباشد و در روزی افزون از صد فتوی را جواب دهد. (تاریخ بیهقی ص ٤٩١). تا بتوانی زیارت دلها کن افزون زهزار کعبه آمد یک دل . خواجه عبداﷲ انصاری . یقین دان که افزون از آن نامدی که در مجلست نامه خوان باشدی . (کلیله و دمنه ). بگوی کای سرو صدر زمانه افزون است نشاط خدمت تو در دلش زمان بزمان . سوزنی . داور روی زمین خواندش اکنون فلک کز همه سلجوقیان داندش افزون فلک . خاقانی . از رگ جان هر شبی درهجر تو بار غم از کوه افزون میکشم . عطار. گر ببینی روی خود در خط شده سر کشی و هر زمان افزون کشی . عطار. گفت با لیلی خلیفه کاین توئی کز تو شد مجنون پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چو تو مجنون نیستی . مولوی . گفت اگر در مفاوضه ٔ او یک شبی تأخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی . (گلستان ). محنت قرب ز بعد افزون است جگر از محنت قربم خون است . جامی . هر کرا غم فزون، گفته افزون . یغما. شصت وسه بود عمرش چون عمر مصطفی افزون از این مقامی اندر جهان نداشت . ◄ گوناگون . (ناظم الاطباء).