افزودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افزودن . [ اَ دَ ] (مص ) علاوه کردن . بیشتر کردن . شماره را بالا بردن . اضافه کردن . (ناظم الاطباء). زیاده کردن . (از آنندراج ). زیاده کردن . بیشتر کردن . (فرهنگ فارسی معین ). مصدر دیگر افزایش چنانکه ؛ افزودم . بیفزایی . زیادت کردن . فزودن . مزید کردن . مقابل کاستن . مزید کردن . بیش کردن . بزرگ کردن . ضم کردن . منضم کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). تکثیر. اکثار. انعام . توفر. توفیر. ازناد. تزنید. (منتهی الارب ). ارباء.ازدیاد. تزیید. تظلیف . مقابل تقلیل . اضافه . لازم و متعدی هر دو آید. (از یادداشتهای دهخدا) : کاش آن گوید که باشد بیش نه بر یکی بر چند نفزاید خره . رودکی . خدایا ببخشا گناه ورا بیفزای در حشر جاه ورا. فردوسی . ببخشید نیمی از آن بر سپاه دگر نیمه بر گنج افزود شاه . فردوسی . پس آن نامه ٔ شاه بنمودشان دلیری و تندی بیفزودشان . فردوسی . ببینیم تا رای گردون سپهر چه افزاید و بر که تابد بمهر. فردوسی . بگیتی کدام است با من بگوی که بفزاید از دانشی آبروی . فردوسی . چرا نگویم کو را سخا همی گوید که نام خویش بیفزا و مال خویش بکاه . فرخی . اگرچه من ز عشقش رنجه گشتم خوشا رنجی که نفزاید ملالا. عنصری . خوب دارید و فراوان بستاییدش هر زمان خدمت لختی بفزاییدش . منوچهری . آن روز که من شیفته تر باشم بر تو عذری بنهی بر خود و نازی بفزائی . منوچهری . چون بدار رسید، بجای آورد که پسرش عبداﷲ است . روی بزنی کرد از شریفترین زنان و گفت گاه آن نرسید که این سوار را از این اسب فرودآورید و بر این نیفزود. (تاریخ بیهقی ص ١٨٩). سخن سخت دراز می کشد و خوانندگان را ملالت افزاید. (تاریخ بیهقی ص ١٩٠). چنان بدانم من جای غلغلیج گهش که چون بمالم بر خنده خنده افزاید. (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). بر خوی نیک و عدل و کم آزاری بفزای، نی که مال بیفزائی . ناصرخسرو. چون یوسف از آب بیرون آمد جمال آن بیفزود و قبای سبز در بر پوشید. (از قصص الانبیاء ص ٦٨). دل رعیت و چشم حشم بدولت تو ببزم و رزم تو بر شادی و نشاط افزود. مسعودسعد. شراب ... طعام را هضم کند و حرارت ... غریزی را بیفزاید. (نوروزنامه ). چون یکچندی بر این بگذشت ... در اکرام او بیفزود. (کلیله و دمنه ). اگر خردمندی بقلعه ای پناه گیرد و ثقت افزاید. ... البته بعیبی منسوب نگردد. (کلیله و دمنه ). در تکسیر دوهزار فرسنگ در خطه ٔ اسلام افزود. (کلیله و دمنه ٔ مینوی ). برنج در رنج توان افزود، در روزی نتوان افزود. (اسرارالتوحید). کفشگر هم آنچه افزاید زنان می خرد چرم و ادیم و سختیان . سوزنی . شاه جانبخش است و ما بر شاه جان کرده نثار آب بفزودن بدریا برنتابد بیش از این . خاقانی . کاشکی خاقانی آسایش گرفتی ز اشک خون تا ز جان کم کردمی، در اشک خون افزودمی . خاقانی . بترک گفتم و رفتم که اندر این دولت چو دم خر ز گزی هیچ می نیفزودم . ظهیر فاریابی . هم نشین تو از تو به باید تا ترا عقل و دین بیفزاید. سعدی . هرچه از دونان بمنت خواستی در تن افزودی و ازجان کاستی . سعدی . نانم افزود و آبرویم کاست بی نوائی بِه ْ از مذلت خواست . سعدی . ♦ آب افزودن ؛ فزون کردن آب . رجوع به افزودن شود. ♦ افزودن فر ؛ افزایش دادن جلال و شکوه . فزونی دادن فر را : چو خورشید برزد سر از تیغ کوه جهان را بیفزود فر و شکوه . فردوسی . رجوع به افزودن شود. ♦ اکرام افزودن ؛ احترام افزودن : چون یکچندی بر این بگذشت ... در اکرام او بیفزود. (کلیله و دمنه ). و رجوع به افزودن شود. ♦ اندیشه افزودن ؛ افزایش یافتن آرزو. فزونی پیدا کردن اندیشه ٔ چیزی : همی در دل اندیشه بفزایدش همی تاج و تخت آرزو آیدش . فردوسی . ♦ پاسخ افزودن ؛ زیادت کردن پاسخ : به پاسخ نیفزائی و بدخوئی نگوئی سخن نیز تا نشنوی . فردوسی . رجوع به افزودن شود. ♦ ثقت افزودن ؛ اعتماد و عقیده افزودن . رجوع به افزودن شود. ♦ جاه افزودن ؛ مقام و مرتبه را زیاد کردن . مزید کردن جاه و مقام : بکن عفو یارب گناه ورا بیفزای در حشر جاه ورا. فردوسی . ♦ جمال افزودن ؛ افزایش دادن جمال . زیبائی افزودن : چون یوسف از آب بیرون آمد، جمال آن بیفزود و قبای سبز در بر پوشید. (قصص الانبیاء ص ٦٨). رجوع به افزودن شود. ♦ حرارت افزودن ؛ زیادت کردن حرارت و فزون ساختن آن : شراب ... طعام را هضم کند و حرارت ... غریزی را بیفزاید. (نوروزنامه ). و رجوع به افزودن شود. ♦ خدمت افزودن ؛ افزایش دادن خدمت و مزید کردن آن : خوب دارید و فراوان بستاییدش هر زمان خدمت لختی بفزاییدش . منوچهری . و رجوع به افزودن شود. ♦ خنده افزودن ؛ افزایش دادن خنده و مزید کردن آن : چنان بدانم من جای غلغلیج گهش که چون بمالم بر خنده خنده افزاید. (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). و رجوع به افزودن شود. ♦ خون افزودن ؛ درد و رنج افزودن . افزایش دادن خون : کاشکی خاقانی آسایش گرفتی ز اشک خون تا ز جان کم کردمی در اشک خون افزودمی . خاقانی . رجوع به افزودن شود. ♦ در تن افزودن ؛ افزایش دادن جسم . و مزید کردن آن : بدو بازداد آنچنان کش بخواست بیفزود در تن هر آن چش بکاست . فردوسی . هر چه از دونان بمنت خواستی در تن افزودی و از جان کاستی . سعدی . رجوع به افزودن شود. ♦ درد افزودن ؛ فزودن ساختن درد. و مزید کردن آن . رجوع به افزودن شود. ♦ دین افزودن ؛ دین را افزایش دادن . رجوع به افزودن شود. ♦ رنج افزودن ؛ زیادت کردن رنج و افزون ساختن آن : تو بر خویشتن برمیفزای رنج که ما خود گشائیم درهای گنج . فردوسی . رجوع به افزودن و روزی افزودن شود. ♦ روزی افزودن ؛ یا افزون کردن روزی و مزید ساختن آن : برنج در رنج توان افزود، در روزی نتوان افزود. (اسرارالتوحید). و رجوع به افزودن شود. ♦ سخن افزودن ؛ افزایش دادن سخن را و مزید کردن آن : بدو شاه چون خشم و تیزی نمود نیارست آنگه سخن برفزود. فردوسی . ترا دیدم سخن در من بیفزود چه گویم جانم اندر تن بیفزود. خاقانی . و رجوع به افزودن شود. ♦ شادکامی افزودن ؛ افزایش دادن شادکامی و مزید کردن آن : بجوید مگر بازیابد ورا به دل شادکامی فزاید ورا. فردوسی . و رجوع به افزودن شود. ♦ شادی افزودن ؛ زیادت کردن شادی . و افزون ساختن آن . نشاط افزودن . رجوع به افزودن وفزودن شود. ♦ شغل دل افزودن ؛ملال خاطر افزودن . و افزایش دادن آن : اگر این اخبار بمخالفان رسد... چه حشمت ماند و جز درد و شغل دل نیفزاید. (تاریخ بیهقی ص ٣٩٤). و رجوع به افزودن شود. ♦ شکوه افزودن ؛ افزایش دادن جلال و شکوه . افزودن فر. و رجوع به افزودن و افزودن فر شود. ♦ عقل افزودن ؛ افزون کردن عقل . و ترقی دادن آن . رجوع به افزودن شود. ♦ ملال افزودن ؛ زیادت کردن ملال و افزون ساختن اندوه : اگرچه من زعشقش رنجه گشتم خوشا رنجی که نفزاید ملالا. عنصری . و رجوع به افزودن شود. ♦ ملالت افزودن ؛ افزون ساختن ملالت و مزید کردن آن . ملال افزودن : سخن سخت دراز می کشد و خوانندگان را ملالت افزاید. (تاریخ بیهقی ص ١٩٠). رجوع به افزودن شود. ♦ مهر افزودن ؛ زیاد کردن مهر و افزون ساختن آن : وگر خود چنین رای دارد سپهر بیفزایدش هم به اندیشه مهر. فردوسی . که گوئی همی آنچنان بایدی وگر نیستی مهر نفزایدی . فردوسی . در زبان گفت که مهر دلم افزودی وان همه دعوی را معنی بنمودی . منوچهری . و رجوع به افزودن شود. ♦ ناز افزودن ؛ زیاده کردن ناز : آن روز که من شیفته تر باشم بر تو عذری بنهی بر خود و نازی بفزائی . منوچهری . ورجوع به افزودن شود. ♦ نام افزودن ؛ زیادت کردن نام را، افزودن بر آن : چرا نگویم کو را سخا همی گوید که نام خویش بیفزا و مال خویش بکاه . فرخی . و رجوع به افزودن شود. ♦ نان افزودن ؛ روزی افزودن مقابل آبرو افزودن : نانم افزود و آبرویم کاست بی نوائی به از مذلت خواست . سعدی . رجوع به افزودن شود. ♦ نشاط افزودن ؛ شادی افزودن . خرمی را زیاد کردن : دل رعیت و چشم حشم بدولت تو ببزم و رزم تو بر شادی و نشاط افزود. مسعودسعد. ◄ زیاد شدن . (فرهنگ شعوری ). زیاده شدن . (آنندراج ). بسیار شدن . افزون شدن . (از ناظم الاطباء). ازدیاد. بیش شدن . بیش آمدن . تزاید. (یادداشت دهخدا) : وز آن پس که بردیم بسیاررنج بپالود خوی و بیفزود گنج . فردوسی . ایوان مداین کسری را صد و اند گز برآید و طول صد ارش و پنجاه ارش پهنا و از این بیفزاید و بیشتر نیست . (نزهت نامه ٔ علائی از مرحوم دهخدا). چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن چگونه کم نشود صبر و غم نیفزاید. مسعودسعد. توت بدرجه ٔ دوم سرد است و سردی او به اندازه ٔ طعم او باشد کاهد و فزاید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی بنقل مرحوم دهخدا). ◄ شماره را بالا بردن و اضافه کردن . ◄ بهره مند کردن . ◄ اضافه ماندن . (از ناظم الاطباء). ◄ عمل جمع در حساب . (یادداشت دهخدا از التفهیم ). ◄ زیادت . مقابل نقصان در اعمال بخوبی . (یادداشت دهخدا از التفهیم ). ◄ (ص ) افزوده . زیادشده . (آنندراج ).