افزار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افزار. [ ] (اِخ ) محلی است بمساحت ٦٢هزار گز در ١٥هزار گز از قریه ٔ نیم ده الی تنگه کلا و از من کنو الی کردل . حدود آن از شمال بلوک قیر و کارزین از مشرق جویم از جنوب خنج از مغرب محله اربعه است . هوایش گرم محصولاتش غلات، پنبه، برنج، تنباکو، خرما و مرکبات می باشد. جمعیت آن بالغ بر پنج هزار تن و مرکز آن بنام نیم ده معروف است . (از جغرافیای غرب ایران ص ١١٣).
افزار. [ اَ ] (اِ) کفش و پای افزار. (از آنندراج ) (برهان ) (هفت قلزم ). کفش . (از ناظم الاطباء). بمعنی کفش که پای افزار گویند. (جهانگیری ) : همو کلاه سری میدهد به تاجوران که از کلاه سلاطین به پایش افزار است . دهلوی . ◄ بادبان کشتی . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (هفت قلزم ) (از جهانگیری ). پرده ای که بر تیر کشتی کشند تا باد بر آن افتد و کشتی را تند برد که بادبان مشهور است . (انجمن آرای ناصری ). ◄ ادویه ٔ گرمی که در طعام کنند همچون فلفل و دارچین و زیره و مانند آن . (برهان ) (از آنندراج ) (هفت قلزم ). و آنرا بوی افزار نیز گویند. (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). داروهای معطری که در گوارانیدن و خوشبوی کردن طعام بکار برند مانند فلفل و دارچینی و زیره را بوی افزار گویند. (ناظم الاطباء) : فلفل و زردچوبه و بیخ جوز و دارچین و هیل و میخک و امثال آن، دفع مضرت شراب نو را، قلیه های خنک با افزار باید خورد. (نوروزنامه ). دفع مضرتش با گوشتابه و قلیه با توابل و افزار بسیار کنند. (نوروزنامه ). افزار ز پس کنند در دیگ حلوا ز پس آورند بر خوان . خاقانی . وان کوکب دیگپایه افزار در دیگ فلک فشانده افزار. نظامی . ♦ بوی افزار ؛ ادویه ٔ معطری که برای خوشبو کردن طعام در آن کنند. مانند فلفل و زردچوبه و نظایر آن : کباب تر و بوی افزار خشک اباهای پرورده با بوی مشک . نظامی . ◄ دفتین جولاهگان را گویند خصوصاً. (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج )(از هفت قلزم ). ◄ آلات پیشه وران باشد عموماً. (برهان ). آلات پیشه وران باشد عموماً که آنرا اوزار گویند. (آنندراج ) (هفت قلزم ). آلت چیزی و فزار بحذف همزه نیز آمده است . (شرفنامه ٔ منیری ). آلت چیزیست و اوزار بدل آنست . (انجمن آرای ناصری ). آلت چیزی . (مؤید الفضلاء). ابزار. اوزار. ادات . آلت . وسیله . آلات . هرچه پیشه وران بدان کار کنند. اسباب . انگاز. (یادداشت دهخدا) : افزارخانه ام ز پی بام و پوشش هر چم بخانه اندر سر شاخ و تیر بود. کسائی . ♦ آل و افزار . ♦ افزار پا ؛ پاافزاریست که کفش و پاپوش و مانند آن باشد.(ناظم الاطباء). ♦ افزار سخن ؛ اسباب سخن . وسائل سخن : افزار سخن نشاط و ناز است زین هر دو سخن بهانه ساز است . نظامی . ♦ افزار کشتی ؛ بادبان کشتی : برافراخت افزار کشتی بساز بدان ره که بود آمده، گشت باز. نظامی . ♦ افزار و انگاز ؛ آلات و ادوات و افزار پیشه وران : به وکلاء عالی امر نمایند که استادان مذکور را با شاگردان و مصالح و افزار و انگاز مصحوب کسانی معتمد خود ارسال گردانند... و افزار و انگاز که موقوف علیه کار ایشان هست، حالت منتظره نبوده باشد. (از نامه ٔ شاه صفی در جواب شارل اول انگلیس از آرشیو ملی لندن ). ♦ پاافزار ؛ افزار پا. کفش . ♦ پای افزار ؛ پاافزار. آلت که بپا کنند. کفش . ♦ خشک افزار . ♦ دست افزار ؛ اسباب دست . ابزار و آلات دست : حجام ... دست افزار خواست . (کلیله و دمنه ). نیست بافنده کس بدست افزار نه به ماکونورد و پاافشار. شیخ آذری . ♦ دیگ افزار ؛ بوی افزار. آنچه در دیگ طعام ریزند تا خوشبو گردد. ♦ دیگپایه افزار ؛ افزار دیگپایه . افزاری که پایه ٔ دیگ است : وان کوکب دیگپایه افزار در دیگ فلک فشانده افزار. نظامی . ♦ زین افزار ؛ ساز و برگ جنگ . ابزار جنگ : من رهی دارد زبانی همچو تیغ تیز تو با عدوی خاندانت هیچ زین افزار نیست . ناصرخسرو. ♦ کارافزار ؛ کارابزار. ابزار و وسائل کار. ♦ کشت افزار ؛ ابزار و آلات کشت . آنچه با آن کشت کنند. ♦ نوشت افزار ؛ آلات و ابزار نوشتن . آنچه نوشتن با آن انجام گیرد مانند قلم و کاغذ و غیره .
افزار. [اِ ] (ع مص ) پوسیدن و کهنه گردانیدن حله را. ◄ پاره کردن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).