افتتان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افتتان . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) در فتنه افتادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). بفتنه افتادن . (تاج المصادر بیهقی ).در فتنه واقع شدن . (از اقرب الموارد). در فتنه افتادن . (از لطائف و کنز بنقل غیاث اللغات ) : ور گریزم من روم سوی زنان همچو یوسف افتم اندر افتتان . مولوی . ◄ در فتنه انداختن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بفتنه انداختن . لازم و متعدی است . (از اقرب الموارد). فتنه انگیختن . (از لطائف و کنز بنقل غیاث اللغات ) : دیو چون عاجز شود از افتتان استعانت جوید او از انسیان . مولوی . ◄ از دین برگشتن و به این معنی بصیغه مجهول آید. افتتن فی دینه (مجهولاً)؛ مال عنه . (از اقرب الموارد). ◄ مال و عقل رفتن از کسی . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). عاشق شدن . شیفته گشتن . بشدن عقل از کسی . بی عقل و فریفته شدن .