اغراض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اغراض . [ اِ ] (ع مص ) خمیر تازه کردن برای چاشت قوم : اغرض لهم غریفاً. (از منتهی الارب ). سرشتن خمیر برای چاشت قوم و بشب نخورانیدن به آنان : اغرض للقوم غریفاً؛ عجن عجیناً ابتکره و لم یطعمهم بائتا. (از اقرب الموارد). ◄ پر گردانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). پر کردن ظرف : اغرض الاناء؛ ملاه ُ. (از اقرب الموارد). ◄ به پیشبند بستن ناقه را. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). بستن ناقه را به پیشبند آن : اغرض الناقة؛ شدها بالغرضة. (ازاقرب الموارد). تنگ بر اشتر بستن . (تاج المصادر بیهقی ). تنگ بر ستور بستن . (المصادر زوزنی ). ◄ تنگدل کردن و بستوه آمدن . (آنندراج ). تنگدل ساختن : اغرض فلاناً؛ ضجره . (از اقرب الموارد). تنگدل کردن .(تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ بهدف زدن : اغرض الغرض ؛ اصابه . (از اقرب الموارد).
اغراض . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ غَرض، بمعنی پیش بند شتر مانند تنگ زین را. ◄ ج ِ غَرَض، بمعنی نشانه ٔ تیر و خواست و آهنگ . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). و رجوع به غرض شود. ◄ مأخوذ از تازی . غرضها. خواهشها. آرزوها. مرادها. اراده ها. قصدها. نیت ها. مقصودها. نتیجه ها و فائده ها. (ناظم الاطباء) : رسولی باید فرستاد و نامه ای نبشت بحضرت تا به اغراض وی واقف گردیم و آنچه رای واجب کند بفرمائیم . (تاریخ بیهقی ص ٥٥٨). امیر گفت اغراض دیگر است . (تاریخ بیهقی ص ٤٥٤). چون اغراض حاصل شد لشکرهای ما از آب بگذردو دست با لشکرهای سلطان یکی کنند و آتش این فتنه نشانده آید. (تاریخ بیهقی ص ٥١٩). چون دستوری یابد آن را عرض کند و مشافهه ٔ دیگر است با وی در بابی مهم تر که اگر اندر آن باب سخن نرود، عرضه نکند و پس اگر رود، ناچار عرضه کند تا اغراض بحاصل شود. (تاریخ بیهقی ص ٢٠٩). فکر اصحاب اغراض ... بی اثر نباشد. (کلیله و دمنه ). آن چهار که مطلوبست بدین اغراض و بجز آن نتوانند رسید، کسب مال است از وجهی پسندیده . (کلیله و دمنه ). و عاقل باید که در فاتحت کارها نهایت اغراض خویش پیش چشم دارد. (کلیله و دمنه ). و مقرر است که دوستی تو با من ازبرای این اغراض بود. (کلیله و دمنه ). ♦ اغراض شخصی ؛ مقاصد شخصی . ♦ اغراض نفسانی ؛ آرزو و خواهشی که از روی هوا و خواهش نفس باشد. (ناظم الاطباء). ◄ در تداول امروز، دشمنی ها. قصدهای بد.