اعمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعمی . [ اَ ما ] (ع ص، اِ) نابینا. ج، عُمی .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). نابینا و انثی عمیاء. (مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ). نابینا. (مصادر زوزنی ) (غیاث اللغات ). کور. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). آنکه نابینایی دارد. مؤنث : عَمْیاء. ج، عُمی، عُمیان، اَعماء، عُماة. (از اقرب الموارد). بی دیده . ضریر. مضعوف . (یادداشت بخط مؤلف ) : ای خداوندی که گر روی تو اعمی بنگرد از فروغ روی تو بیناتر از زرقا شود. قطران . دو چشم دولت بی تیغ توبود اعمی زبان دولت بی مدح تو بود الکن . مسعودسعد. ز کنه رتبت تو قاصر است قوت عقل بلی ز روز خبر نیست چشم اعمی را. انوری . روز اعمی است شب انده من که نه چشم سحری خواهم داشت . خاقانی . گر ناکسی فروخت مرا هم روا بود کاعمی و زشت را نبود درخور آینه . خاقانی . به کشتی ماند این ایام و بادش چرخ سرگردان به اعمی ماند این کشتی و قائد باد آبانی . خاقانی . وجود او که جهان را در ابتدای ظهور بجای نور بصر بود چشم اعمی را. ظهیر فاریابی . هرکه اول بین بود اعمی بود هرکه آخربین چه بامعنی بود. مولوی . مردم چشمش بدرد پرده ٔ اعمی ز شوق گر درآید در خیال چشم اعمی روی تو. سعدی . بینش اعمی بمقدار عصایی (کذا) بیش نیست . وحید قزوینی . ◄ نادان .ج، اَعماء. قیل و منه : لم حشرتنی اعمی ؛ ای عن حجتی و قد کنت بصیراً؛ ای عالماً بها. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نادان . (آنندراج ). جاهل . ج، اَعماء. (از اقرب الموارد). نادان . (المنجد). و قولهم «ما اعماه » انما یراد به «ما اعمی قلبه » لاِ َٔن ذلک ینسب الیه الکثیرالضلال . و لایقال فی عمی العیون «ما اعماه » لاِ َٔن ما لایتزید لایتعجب منه . ◄ مکان اعمی ؛ ای لایهتدی فیه . (المنجد). ◄ لقیته اعمی ؛ ای فی اشدالهاجرة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). لقیته صکة اعمی ؛ ای فی اشدالهاجرة حراً. (اقرب الموارد). ◄ نام یک قسم است از دو قسم زوج پنجم از زوجهای عصبها که از دماغ رسته . شیخ میفرماید احتمال دارد که نام آن رهگذر باشد که این قسم پی در آنجا میگذرد. (بحر الجواهر). ◄ یک چشم . (بحر الجواهر). ◄ ثقبه ای که شاخ دوم از عصب اندر استخوان حجری در آن پیچیده است . مؤلف ذخیره ٔ خوارزمشاهی آرد: و شاخ دوم [از عصب ] اندر ثقبه ای پیچیده که اندر استخوان حجری اندر آمده است و این ثقبه را اعور گویند و اعمی نیز گویند از بهر پیچیدگی را که سخت پیچیده است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). در تشریح، عبارتست ازسوراخ استخوان حجری . (بحرالجواهر).
اعمی . [ اَ ما ] (اِخ )سلیمان بن ولید انصاری . از شاعرانی است که بخاندان برمکی پیوست و در مدح و رثاء آنان اشعار بسیار گفت و در حدود سال ٢١٧ هَ . ق . درگذشت . (از اعلام زرکلی ).