اعتناق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.)دست به گردن یکدیگر انداختن.<BR>۲- امری را به گردن گرفتن.<BR>۳- (اِمص.) نوازش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] ۱- (مص م.)دست به گردن یکدیگر انداختن. ۲- امری را به گردن گرفتن. ۳- (اِمص.) نوازش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعتناق . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) دست به گردن یکدیگر زدن در حرب و جز آن . (منتهی الارب ). دست به گردن همدیگر زدن در حرب و جز آن .(آنندراج ). دست به گردن یکدیگر زدن در جنگ و جز آن .(ناظم الاطباء). دست به گردن یکدیگر را گرفتن . (المصادر زوزنی ). دست به گردن یکدیگر فراکردن . (تاج المصادر بیهقی ). دست بر گردن یکدیگر قرار دادن و این بجنگ و امثال آن اختصاص دارد و بسیار باشد که کلمات : اعتناق، تعانق و معانقه را بجای هم بکار برند. (از اقرب الموارد). ◄ معانقه کردن . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ◄ کاری را به جد شروع کردن . (از اقرب الموارد). به جد پیش کاری واشدن . (المصادر زوزنی ). ◄ هم آغوشی کردن . بکنار گرفتن . درکنار شدن . ببر گرفتن . با میل و رغبت یکدیگر را ببر گرفتن و بوسیدن . هم آغوش شدن . دست بگردن یکدیگر کردن .معانقه : [ در توصیف ربیع ] اغصان و قضبان سرو و بان از نشوت صباء اصطباح و اغتباق در میل و تمایل اصطحاب و اعتناق . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٩٩). گفت لبسش گر ز شعر ششتر است اعتناق بی حجابش بهتر است . مولوی . گر ستودی اعتناق او بدی ور نکوهیدی فراق او بدی . مولوی . شب چنین با روز اندر اعتناق مختلف در صورت اما اتفاق . مولوی . جور زمانه پیش من آری و درد دل جای دگر روی بتماشا و اعتناق . سعدی . ◄ چیزی را بگردن و بذمه و عهده ٔ خود گرفتن : اگر قبول کنی و رغبت نمایی و به تمشیت این کار اعتناق واجب داری بفلان موضع آن . (سندبادنامه ص ٤٧). وزارت ابوالحسن مزنی تقریر افتاد و نطاق او از اعتناق آن منصب تنگ آمد و بمواجب آن شغل اشتغال نتوانست نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٥٤). خزاین جهان بر ایشان تفرقه کرد و نطاق او از اعتناق آن منصب تنگ و ضعف منت ...او ظاهر شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٥٣).