اطلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اطلال .[ اِ ] (ع مص ) مشرف شدن بر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). اطلال بر چیزی ؛ مشرف شدن بر آن . جریر آرد : انا البازی المطل ّ علی نمیر اتیح من السماء لها انصبابا. و در حدیث صفیة بنت عبدالمطلب آمده است :فاطل علینا یهودی ؛ ای اشرف . (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ باطل کردن خون . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (آنندراج ). اطلال خون کسی ؛ هدر کردن آن . فعل آن بصورت مجهول نیز آمده است . (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رایگان رفتن خون کسی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ اطلال خدای کسی را؛ ناچیز گردانیدن اﷲتعالی خون او را و رایگان کردن . (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (ناظم الاطباء). ◄ اطلال فلان بر فلان به اذیت ؛ هنگامی است که بر ایذاء وی ادامه دهد. (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ اطلال بر حق کسی ؛ غلبه یافتن بر آن . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ اطلال بر کسی تا غلبه کردن بر وی ؛ الحاح کردن . (از متن اللغة). ◄ اطلال زمان ؛ نزدیک شدن آن . (از اقرب الموارد). ◄ اطلال زمین (مجهولاً)؛ باران رسیدن زمین را . ◄ اطلال بر چیزی ؛ آگاه گردیدن بر آن . ◄ اطلال بر چیزی ؛ برآمدن بر آن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
اطلال . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ طَلَل . (متن اللغة) (اقرب الموارد). رجوع به طلل شود. ج ِ طلل، بمعنی اثر سرای و جای خراب شده . (از منتهی الارب ). نشانه های سرای کهنه و ویران . (از لطائف و کنز و منتخب ) (غیاث اللغات ). نشانه های سرا و جاهای خراب شده . (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). آثار باقی مانده از خانه های ویران . جاهای بلند و برجسته از خانه های خراب : ما همه بر نظم و شعر و قافیه نوحه کنیم نه بر اطلال و دیار و نه وحوش و نه ظبی . منوچهری . ایا رسم و اطلال معشوق وافی شدی زیر سنگ زمانه سحیقا. منوچهری . تا بر آن آثار شعر خویشتن گویند باز نی بر آثار دیار و رسم و اطلال و دمن . منوچهری . ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن . معزی . ربع از دلم پرخون کنم خاک دمن گلگون کنم اطلال را جیحون کنم از آب چشم خویشتن . معزی . شاه دمن و رئیس اطلال روی عرب از تو عنبرین خال . نظامی . شکر طوفان را کنون بگماشتی واسطه ٔاطلال را برداشتی . مولوی . چون عرب با ربع و اطلال ای ایاز می کشی از عشق گفت خود دراز. مولوی . عاقبت سخن به اتفاق قرار گرفت بر بنایی بحدود زنده رود و در آن زمان دیار اصفهان دیههایی بود پراکنده و شهرهای خراب و کنده و اطلال باطل و رسوم مدروس . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). ◄ بدنها. (آنندراج ). شخص های هر چیزی . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). رجوع به طلل و طلول شود. ♦ اطلال کردن ؛ ویرانه ساختن . خراب کردن . بصورت طلل درآوردن : گه عرعر قد صنمی را شکند پشت گه منظر و کاخ ملکی را کند اطلال . ناصرخسرو. رجوع به طلل و اطلال شود. ♦ اطلال گشتن ؛ ویرانه شدن . خراب گشتن . بصورت طلل درآمدن : خشمت اگر یک دم زدن جنبش کند بر خویشتن گردد چواطلال و دمن دیوار قسطنطانیه . منوچهری . رجوع به طلل و اطلال شود.
اطلال .[ اَ ] (اِخ ) نام اسبی و یا ماده شتری . (ناظم الاطباء). ناقه یا اسبی است مر دکین شداخی را. زعموا انها تکلمت لما قال فارسها یوم القادسیة و قد انتهی الی نهر: ثبی اطلال، فقالت الفرس :وثب و سورةالبقرة. (منتهی الارب ) . و صاحب تاج العروس آرد: و اطلال ناقه یا اسپی است ازآن ِ بکیربن عبداﷲبن شداخ شداخی لیثی . گویند ناقه یا اسپ مزبور هنگامی که سوار آن در جنگ قادسیه به نهری رسید گفت : اطلال برجِه ْ. اسب گفت : برجستم بسوره ٔ بقره . و در کتاب الخیل ابن کلبی آمده است که بکیر با سعدبن ابی وقاص روانه گشت و در جنگ قادسیه حضورداشت، و گفته اند (و خدا داناتر است ) که ایرانیان هنگامی که از پل نهر قادسیه گذشتند بکیر بر اسپ خود فریاد زد: اطلال برجِه ْ. و اسب آماده شد و برجست و ناگاه در پشت نهر جای گرفت، و در این باره گفته شده که عرض نهر در آن روزگار ٤٠ ذراع بوده است . آنگاه ایرانیان گفتند: این امری آسمانی است و درخور توانایی شما نیست و منهزم شدند. و از برخی از شاعران آمده است : لقد غاب عن خیل بموقان احجمت بکیر بنی الشداخ فارس اطلال . (از تاج العروس ). و ابن منظور آرد: اطلال نام ناقه و بقولی نام اسبی است که گویند هنگام فرار ایرانیان در جنگ قادسیه سخن گفت، و آن چنان بود که مسلمانان آنان را دنبال کردند تا به نهری رسیدند که پل آن ویران شده بود، در این هنگام سوار اسب گفت : اطلال برجِه ْ، اسب گفت : سوگند بسوره ٔ بقره برجستم . و شماخ در این شعر بدین موضوع اشاره کرده است : لقد غاب عن خیل بموقان احجرت ... و بکیر نام سوار اسب است . (از لسان العرب ). و صاحب الاصابة در ذیل بکیر و بکر و اشعث بدین موضوع اشاره کرده و گوید: وی بکیربن شداد معروف به ابن شداخ است، سپس بروایت از ابن منده آرد که : بکیر در خردسالی پیامبر را خدمت می کرد و چون بسن بلوغ رسید پیامبر(ص ) از این امر آگاه شد و وی را دعا کرد. آنگاه نسب وی را از کتاب النسب ابن کلبی می آورد و شعر شماخ را بدین سان نقل می کند: و غیبت عن خیل بموقان اسلمت بکیربن شداخ فارس اطلال (کذا). سپس داستان سخن گفتن اطلال را در قادسیه بنقل از سیف بن عمر در کتاب الفتوح بدین سان می آورد: سعدبن ابی وقاص آنگاه که بعراق درآمد بکیر را بر قوم خود بگماشت و چون بر آن شدند که از دجله بگذرند همراهان وی از فرورفتن در آب بهراسیدند، در این هنگام بکیر به اطلال گفت : برجِه ْ. اطلال گفت : بسوره ٔ بقره برجستم . ابن حجر آنگاه به اخبار بسیاری که سیف و دیگران درباره ٔ بکر و سعد آورده و اختلافات مربوط به نسب بکرو نیای اعلای او اشاره می کند. رجوع به الاصابة ج ١ ص ١٦٩ و١٧٠ شود.