اصناق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصناق . [ اِ ] (ع مص ) عزیمت کردن بر کاری و ثبات ورزیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اصناق بر کاری ؛ اصرار بر آن . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). ◄ نیکو کردن خدمت شتران را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ اصناق در مال خویش ؛ قیام کردن بنیکویی در آن . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). ◄ اصناق عرق مرد را؛ او را گندیده بغل کردن . (از اقرب الموارد).
اصناق . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ صَنَق، بمعنی حلقه ٔ چوبین که در سر ریسمان بود. (از اقرب الموارد).