اصل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ ) [ ع. ] (اِ.)۱ - ریشه، بنیاد.<BR>۲- نژاد، گوهر.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) [ ع. ] (اِ.)۱ - ریشه، بنیاد. ۲- نژاد، گوهر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصل . [ اُ ص ُ ] (ع اِ) ج ِ اصیل . (اقرب الموارد). ◄ ودر این شعر اُصُل بمعنی مفرد آمده است : یوماً بأطیب منها نشر رائحة و لا بأحسن منها اذ دنا الاُصُل . اعشی (از تاج العروس ). و رجوع به اصیل شود.
اصل . [ اَ ص َ ] (ع اِ) ج ِ اَصَلة.(از قطر المحیط) (منتهی الارب ). رجوع به اصلة شود.
اصل . [ اَ ] (ع مص ) کُشتن از روی علم و عمد. (از قطر المحیط) (ناظم الاطباء). کُشتن . (منتهی الارب ). ◄ برجستن بر کسی یا چیزی . (از قطر المحیط) (ناظم الاطباء). برجستن بر: اصلته الاصلة؛ برجست بر وی مار خرد یا کلان کشنده به دم یا نفس . (از منتهی الارب ). ◄ در آخر روز درآمدن . (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
قاعده کلی، حکم، اصل بدیهی، گفته، ضربالمثل، گفته بزرگان، کلمات قصار، کلام موجز، مثل، سنت، فتوا امثالوحکم اصول اولیه، معلومات مقدماتی، آمادگی قانون، فرمول، احکام، حکم، قاعده
واژگان فارسی سره واژهدان
نهاد، گوهر، شیرازه، ریشه، جم، پایه، بیخ، بنیان، بنیاد، بن، آغازه