اصطرخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصطرخ . [ اِ طَ ] (اِخ ) قلعه ٔ اصطرخ . بر وزن و معنی استخر است که قلعه ای به فارس باشد. (برهان ) (آنندراج ). نام قلعه ای پارسی است .(هفت قلزم ). نام شهر که قلعه ٔ شهر فارس است . (از مؤید) (از مدار) (غیاث ). نام شهری در ایران زمین که تختگاه دارابن داراب بود، و در عجایب البلدان مندرج است که لشکرگاه سلیمان علیه السلام آنجا بود. (از مؤید الفضلا) (از شعوری ج ١ ص ١٤٥) (از شرفنامه ٔ منیری ). و اصطخر و صطرخ و صطخر در او لغتند. (شرفنامه ٔ منیری ). واسطخر هم گویند. (شعوری ). تختگاه ملوک هخامنشی بود.صطرخ . ستخر. استخر. سطخر. اصطخر. صطخر : به اصطرخ شد تاج بر سر نهاد اَبَر جای کیخسرو و کیقباد. نظامی (اقبالنامه ). و رجوع به شرفنامه ٔ منیری و تاریخ جهانگشای ج ٢ ص ٩٧ شود : چون بزیرقلعه ٔ اصطرخ رسید... (جهانگشای جوینی ). و او پسر بزرگتر خود اتابک زنگی را به نوا بسلطان داد و دو قلعه ٔ اصطرخ و اسکنان را با چهار دانگ محصول فارس سلطان را مقرر داشت . (جهانگشای جوینی ).
اصطرخ . [ اِ طَ ] (اِ) تالاب و آبگیر. (برهان ) (هفت قلزم ). رجوع به اصطخر و استخر و صطخر و ستخر شود.