اصرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصرم . [ اَ رَ ] (ع ص ) مرد محتاج بسیارعیال . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مُصْرِم . فقیربسیارعیال . (تاج العروس ). فقیر بدحال بسیارعیال . (قطر المحیط) (اقرب الموارد). ◄ آنکه کناره ٔ دو گوش وی بریده شده باشد. (از اقرب الموارد) (قطرالمحیط). مؤنث : صَرْماء. ج، صُرْم . (از المنجد).
اصرم . [ اَ رَ ] (اِخ ) ابن غیاث، ابوغیاث .تابعی است . (منتهی الارب ). اصرم بن غیاث خراسانی نیشابوری از مقاتل بن حیان روایت کرد، احمد و بخاری و رازی و دارقطنی گفتند: حدیث وی منکر بود، و نسایی گفت : حدیث او متروک است . (از لسان المیزان ج ١). و رجوع به ص ٤٦٣ همان جلد و سیرة عمربن عبدالعزیز ص ١٢٤ شود.
اصرم . [ اَ رَ ] (اِخ ) ابن عبدالحمید یا اصرم بن حمید. از شاعران عرب معاصر هارون الرشید بود که در سال ١٧٠ هَ . ق . از طرف هارون به حکومت سیستان تعیین گردید. و صاحب تاریخ سیستان ذیل عنوان نشستن هرون الرشید به خلافت درباره ٔ شوریدن مردم سیستان بر کثیربن سالم و گریختن وی از سیستان آرد: «پس سیستان بشورید بر کثیربن سالم ... ده روز مانده بود از جمادی الاولی سنه ٔسبعین و مائة (١٧٠ هَ . ق .). پس هرون الرشید عهد سیستان و خراسان سوی فضل بن سلیمان فرستاد و فضل بن سلیمان اصرم بن عبدالحمید [ را ] سیستان داد و اصرم، حمیدبن عبدالحمید را برادر خویش را به خلافت خویش به سیستان فرستاد و اندرآمد روز آدینه هفت روز مانده از جمادی الاولی سنه ٔ سبعین و مائة، پس از آن به سه روز که کثیربن سالم به بغداد شد باز اصرم بن عبدالحمید بر اثر برادر بیامد و روزگاری اینجا به سیستان بود و نیکویی کرد تا باز رشید عبداﷲبن حمید را از جهت خویش به سیستان فرستاد». (تاریخ سیستان چ بهار ص ١٥٢). و در صفحه ٔ ١٥٥ آرد: باز ولایت علی بن عیسی، اصرم بن عبدالحمید را به سیستان فرستاد دیگرراه، و همام بن سلمة با او باخراج هم اندر این سال که یاد کردیم (سال ١٨١ هَ . ق .)، چون اصرم به سیستان آمد علتی صعب او را پیش آمد و همام بن سلمة را خلیفت کرد که شهر نگاه دارد و خود فرمان یافت - انتهی . و سیوطی آرد: صولی از محمدبن عمر خبری تخریج کرده و گفته است : اصرم بن حمید بر مأمون داخل شد و معتصم نیز در نزد وی بود. مأمون گفت : ای اصرم من و برادرم را وصف کن ولی هیچیک از ما رابر دیگری برتری مده . اصرم پس از اندکی انشاد کرد: رأیت سفینةً تجری ببحر الی بحرین دونهما البحور الی ملکین ضؤهما جمیعاً سواء حار دونهما البصیر کلا الملکین یشبه ذاک هذا و ذاهذا و ذاک و ذا امیر فان یک ذاک ذا و ذاک هذا (کذا) فلی فی ذا و ذاک معاً سرور رواق المجد ممدود علی ذا و هذا وجهه بدر منیر. (از تاریخ الخلفا ص ٢١٨). و رجوع به اصرم بن حمید شود.