اصبغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصبغ. [ اَ ب َ ] (اِخ ) ابن حجربن سعد همدانی . پیامبر (ص ) را درک کرد و چون برادر وی یزیدبن حجر بر دست معاذ در حیات پیامبر (ص ) اسلام آورد، در خشم شد و در راه معاذبن جبل نشست تا او را بکشد ولی در این راه توفیق نیافت . آنگاه مسلمانی گزید و در زمره ٔ نیکان درآمد. (از الاصابة ج ١ ص ١١١).
اصبغ. [ اَ ب َ ] (ع ص، اِ) سیل بزرگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بزرگترین سیلها. (قطر المحیط). ◄ کسی که در وقت زدنش در جامه ریده باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کسی که هرگاه زده شود در جامه ٔ خود حدث کند. (از قطر المحیط). ◄ گل و لای تُنُک سیاه . ◄ مرغ سپیددم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). پرنده ٔ سپیددم . (از قطر المحیط). ◄ اسب سپیدپیشانی یا سپید اطراف گوش یا سفید فش یا دم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اسب سپیدپنجه و اسبی که همه ٔ دنبالش سپید باشد. (مؤید الفضلاء). اسب سپیدپیشانی یا اسبی که کناره های گوش آن سپید باشد. مؤنث : صَبْغاء. ج، صُبْغ. (قطر المحیط).
اصبغ. [ اَ ب َ ] (اِخ ) ابن خلیل قرطبی . از یحیی بن یحیی لیثی روایت کرد. ابن فرضی گوید: متهم به دروغ است و شیخ مالکیان ابوعمرو سعدی به من خبر داد که شنیده است اصبغ گفته است : اگر در میان کتب من سر خنزیر باشد بهتر است تا تصنیفی ازآن ِ ابوبکربن ابی شیبة... و این را با اسناد بدینسان هم آورده اند: اگر در تابوت من سر خنزیر باشد بهتر است تا مسند ابن ابی شیبه . وی بسال ٢٧٢ هَ . ق . درگذشت . (لسان المیزان ج ١ ص ٤٥٨). و رجوع به همان صفحه و ص ٤٥٩ شود.