اصبع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصبع. [ اِ ب َ ](اِخ ) (بنی ...) نام قومی است که تابعیت قرامطه پذیرفته بودند. (از قاموس الاعلام ترکی ). ◄ (اِخ ) ذات الاصبع رضمیه ؛ بنای سنگی ایست متعلق به ابوبکربن کلاب . (از اصمعی ). و بقولی متعلق به غطفان است . (از معجم البلدان ). و رجوع به ذات الاصبع شود. و صاحب منتهی الارب آرد: رضیمه است . ♦ ذوالاصبع ؛ لقب حرثان بن محرث عدوانی حکیم شاعر خطیب معمر، بدان جهت که گزید مار انگشت نر او را پس برید آنرا پس ملقب به این لقب گردید. ۩ لقب حِبّان بن عبداﷲ تغلبی شاعر. ۩ لقب شاعری دیگر از مداحان ولیدبن یزید. (منتهی الارب ). و رجوع به ذوالاصبع شود. ◄ ابن ابی الاصبع؛ متأخر است، کتب عنه الحافظ الدمیاطی . (منتهی الارب ). و رجوع به ابن ابی الاصبع شود.
اصبع. [ اِ ب َ ] (اِخ ) ابن غیاث . از صحابه بود و ابن مندة از طریق جابر جعفی یکی از ضعفا از شعبی از اصبعبن غیاث روایت کرد که وی گفت شنیدم رسول (ص ) فرمود: فیکم ایتها الامة خلتان لم یکونا فی الامم قبلکم . (از الاصابة ج ١ ص ٥٢).
اصبع. [ اِ ب َ ] (اِخ ) کوهی است به نجد. (منتهی الارب ) (مراصدالاطلاع ) (معجم البلدان ).