اشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشی . [ اُ ش َی ی ] (اِخ ) ابوعبید سکونی گوید: کسی که آهنگ کند از نباج به یمامه برود نخست از قریتین میگذرد سپس از آنجا به اُشَی ّ میرود، و آن متعلق به عدی رباب است، و بقولی اشی متعلق به احمال بلعدویة است . (از معجم البلدان ).
اشی . [ اَ ](اِخ ) کلمه ٔ اوستایی بمعنی فرشته ٔ توانگری و نماینده ٔ بخشایش ایزدی . (از فرهنگ ایران باستان ص ١٠١ و ١٠٢ و ٢٤٥). و رجوع به یشتهاج ٢ ص ١٧٩ و ١٨٥ و فهرست لغات ج ١ همان کتاب شود.
اشی . [ اَش ْی ْ ] (ع مص ) اشی کلام ؛ بربافتن سخن و بیاراستن آن بدروغ . (منتهی الارب ). اختلاق . ◄ مضطر شدن به چیزی : اشی الیه . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).