اشیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشیب . [ اَش ْ ی َ ] (اِخ ) لقب ابوعلی حسن بن موسی الاشیب بود که اصلاً از مردم خراسان بشمار میرفت ولی در بغداد سکونت داشت و سپس امر قضای بلاد شام را بر عهده گرفت و در ری درگذشت . وی از محمدبن عبدالرحمن بن بی دینو (کذا) و شیبان بن عبدالرحمن مؤدب و شعبةبن حجاج و ورقابن عمر و حمادبن طلحه و عبداﷲبن لهیعه سماع کرد و احمدبن حنبل و ابوخیثمه و احمدبن منیع و رمادی و بشربن موسی اسدی ازو روایت دارند. در بغداد بسیار حدیث کرد و آنگاه از جانب هارون الرشید عهده دار امرقضای موصل و حمص شد، سپس در روزگار خلافت مأمون ببغداد آمد و همین که وارد شد مأمون او را بکار قضای طبرستان گسیل کرد و بدان سوی شتافت و سرانجام در ماه ربیع سال ٢٠٩ هَ . ق . در ری درگذشت . علی بن مدینی او را ضعیف دانسته و یحیی بن معین و دیگران وی را موثق شمرده اند. (از انساب سمعانی ). و رجوع به ابوعلی شود.
اشیب . [ اَش ْ ی َ ] (اِخ ) (ابن ...) ابوعمران موسی بن قاسم بن موسی بن حسن بن موسی بن اشیب بغدادی . از عباس بن محمد دوری و محمدبن خلق بن عبدالسلام مروزی و ابوبکربن ابی الدنیا و طبقه ٔ ایشان سماع کرد و ابواحمد عبداﷲبن عدی جرجانی از وی روایت دارد و گویند وی از اشیب در بغداد سماع کرد. اشیب در آخر عمر خود به انطاکیه رفت و در آنجا درگذشت و بقولی در طرطوس وفات یافت . مردی ثقه بود و بسال ٣٣٩ هَ . ق . درگذشت . (از انساب سمعانی ). و رجوع به ابن الاشیب شود.
اشیب . [ اَش ْ ی َ ] (ع ص ) سپیدمو و پیر. نعت است از ضرب بر غیر قیاس و لا فَعْلاءَ له . ج، شیب، شُیُب . (منتهی الارب ). مؤنثی از لفظ خود بر وزن فعلاء ندارد و از اینرو بجای شیباء، گویند شمطاء. (ازالمنجد). و از اینرو بر غیر قیاس است که اینگونه صفت باید از فَعِل َ مانند فرح باشد و شرط آن آنست که بر عیوب یا رنگها دلالت کند... و حال اینکه اشیب بمعنی سپیدمو است . (از تاج العروس ). سپیدشده سر. (از المنجد). سپیدمو و پیر. (آنندراج ). آنکه موی سر او سپید باشد. سپیدسر. سفیدسر. سفیدموی . سرسپید. آنکه سپیدی در موی سر او پدید آمده بود. (مهذب الاسماء). ◄ یوم اشیب ؛ روز سرد با ابر تنک بی باران . (منتهی الارب ) (آنندراج ). روزی که در آن ابر و برف باشد. (ازالمنجد). ◄ کوهی که از برف سپید باشد. (آنندراج ). کوه برفناک . (لغت خطی ) . ◄ (ن تف ) سپیدموی تر. موی سپیدتر. ◄ (اِ) شیبة. ریحان الابیض . افسنتین . اشنه ٔ بستانی . شیبةالعجوز.