اشکفت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشکفت . [ اِ ک َ ] (اِ) غار. (جهانگیری ). غار و رخنه ٔ کوه و اصل درآن شکاف و شکافته بوده . (انجمن آرای ناصری ). مغاره وغار و رخنه ٔ کوه . (ناظم الاطباء). شکفت : برون آمد ز دروازه شتابان نهاده روی زی اشکفت دیوان . (ویس و رامین ).
اشکفت . [ اِ ک ِ ] (اِ) عجب . (جهانگیری ). عجب و آنرا شکفت نیز گویند و در مقام تعجب شکفتا نیز گویند مانند ای عجب و عجب او شکفتید یعنی در عجب افتاد و بر این قیاس شکوفیدن یعنی شکفته شدن و در شکفت ماندن و رشیدی شکوف بضم بمعنی شکافنده آورده چنانکه اسدی گوید: قلا دید در لشکر افتاده توف از آن پهلوان جمله صف را شکوف . هم شیخ سعدی گفته : که لشکرشکوفان مغفرشکاف نهان صلح جستند و پیدا مصاف . (انجمن آرای ناصری ). و رجوع به شگفت و اشگفت شود.
اشکفت . [ اِ ک ُ ](مص مرخم، اِمص ) شکفتن گل را گویند. (جهانگیری ). شکفتن گل را گویند. شکفت و شکوفه و بشکوفه و اشکفیده واشکوفه مأخذش از اینجاست چون واو و فا تبدیل یابندبمعنی شکفته است . (انجمن آرا). باز شدن غنچه و گل .