اشکسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشکسته . [ اِ ک َ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) شکسته . بشکسته . مکسور. مکسّر : دست اشکسته برآرد در دعا سوی اشکسته برد قفل جدا. مولوی . جبر چبود بستن اشکسته را یا بپیوستن رگ بگسسته را. مولوی . ◄ (اِ) در تداول خراسان، تپه و ماهور یا زمین پر تپه و ماهور. مأخوذ از معنی لغوی شکسته بمعنی چین وشکن دار. (حاشیه ٔ فیاض بر تاریخ بیهقی ص ٦٩٥) : بندها براند تا از آن اشکسته ها به صحرای باورد رسیدیم . (تاریخ بیهقی چ فیاض ). گوسفندان را به اشکسته کوهی راند، داود بر آن کوه شد.(تفسیر ابوالفتوح ج ٢ ص ٢٨).