اشکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اِ ) (اِ.) شکار.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اِ ) (اِ.) شکار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشکار. [ ] (اِخ ) قریه ای است در چهارفرسنگی جانب مغرب فارغان . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و جزو محال سبعه است .
اشکار. [ اِ ] (ع مص ) اشکارضرع ؛ پرشیر شدن پستان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ اشکار قوم ؛ صاحب شتران بسیارشیر شدن آنان . یا دوشنده ٔ شتران پرشیر گردیدن ایشان . (منتهی الارب ). پرشیر شدن شتران قوم . (از اقرب الموارد). ◄ اشکار نخل ؛ شکیر برآوردن خرما . ◄ اشکار شجر؛ برگ برآوردن درخت . ◄ اشکار کرم ؛ بردمیدن نهال رز از شاخ آن . (منتهی الارب ).
اشکار. [ اِ ] (اِ) شکار که نخجیر است، و شکار کردن را نیز گویند. (برهان ) (هفت قلزم ) (آنندراج ). شکار. صید : جز ملک محمود که تواند کرد نرّه شیری بخدنگی اشکار. فرخی . در کوی این ستمگر جورآیین غیر از گراز هیچ نه اشکارش . ناصرخسرو. همچو صیادی سوی اشکار شد. مولوی . آن چه دیدی بهتر از پیکار من تا شدی تو سست در اشکار من . مولوی (از فرهنگ ضیاء). آلت اشکار جز سگ را مدان کمترک انداز سگ را استخوان . مولوی . گفت ابلیس لعین دادار را دام رفتن خواهم این اشکار را. مولوی . هست کسی کو چو من اشکار نیست هست کسی کش طلب یار نیست . مولوی (از انجمن آرا) (از آنندراج ). و رجوع به شکار شود.