اشنودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشنودن . [ اِ دَ / اُ دَ ] (مص ) شنودن . شنیدن . (از برهان ) (رشیدی ) (آنندراج ) (هفت قلزم ) (شعوری ) (فرهنگ نظام ). گوش کردن . پذیرفتن . فرمان بردن . اطاعت کردن : گفتار تو بار است و کار برگست که اشنود چنین بار و برگ زیبا؟ ناصرخسرو. پروانه چو ذوق سوختن یافت نبود بشعاع شمع خشنود این حال عجب اگر نماید بشنو ز من ار توانی اشنود. شیخ فریدالدین عراقی (از جهانگیری ) (از آنندراج ) (از فرهنگ نظام ). ◄ درک کردن بوسیله ٔ حس شامّه . استشمام کردن . بوییدن : لیک آنرا که اشنود صاحب مشام بر خر سرگین پرست آن شد حرام . مولوی (مثنوی چ رمضانی دفتر ٥ ص ٢٩٤ بیت ٢).