اشراف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشراف . [ اِ ] (ع مص ) بلند شدن . (منتهی الارب ) (غیاث ). بر جای خاستن و بلند شدن . (مؤید الفضلاء). اشرف الشی ُٔ؛ علا و ارتفع و انتصب . (اقرب الموارد). بر بالای بلندی شدن . (غیاث ). برآمدن . بالا برآمدن . ◄ اشرف المرباءَ؛ بالا برآمد جای دیده بان را. (منتهی الارب ). ◄ اشرف علیه ؛ اطلع علیه من فوق . (اقرب الموارد). بر زبر چیزی شدن . (زوزنی ). ◄ اطلاع یافتن بر چیزی . (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب ). ◄ نزدیک شدن . ◄ از بالا به زیر نگریستن . (منتهی الارب ). ◄ به مرگ رسیدن بیمار. یقال : اشرف المریض علی الموت ؛ ای اشفی . (منتهی الارب ). اشرف المریض علی الموت ؛ اشفی . (اقرب الموارد). ◄ ترسیدن بر کسی . یا مهربانی کردن . یقال : اشرف علیه ؛ اذا اشفق . (منتهی الارب ). اشرف فلان علی فلان ؛ اَشْفَق َ. اشرف علینا؛ ای اشفق . (اقرب الموارد). ◄ اشرف لک الشی ٔ؛ امکنک : مایشرف له شی ٔ الا اخذه . ◄ اشرفت نفسه علی الشی ٔ؛ حرصت علیه و تهالکت . ◄ اشرفت الخیل ؛اسرعت العدو. (اقرب الموارد). ◄ خطةالاشراف ؛ محل، مقام و رتبه یا عنوان عالی مشرف . و کلمه ٔ اشراف بتنهائی نیز بدین معنی آمده است : متولی اشرافنافی بجایه ... دارالاشراف ؛ مهمانخانه ای که در آنجا مؤسسات و ادارات دولتی است . رجوع به دزی ج ١ ص ٧٥٠ شود. و برحسب شواهد ذیل پایگاه اشراف از عهد غزنویان تاروزگار مغول وجود داشته و از مقام بریدی برتر بوده است : چنانکه چهار تن که پیش از این شغل اشراف بدیشان داده بود، شاگردان وی باشند [ بوسهل حمدونی ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٥). دیگر روز بوسهل حمدونی را که از وزارت معزول گشته بود، خلعتی سخت نیکو دادند جهت شغل اشراف مملکت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٥). بوبکر هم فاضل و ادیب و نیکوخط و مدتی بدیوان ما بماند، طبعش میل به گربزی داشت تا بلا بدو رسید... و از دیوان رسالت بیفتاد و بحق قدیم خدمت پدرش را بر وی رحمت کردند پادشاهان و شغل اشراف ناحیت گیری به او دادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٤). سنه ٔ تسع و اربعین و اربعمائة (٤٤٩ هَ . ق .) درپیچیدندش تا اشراف اوقاف غزنین بستاند... و حیلتها کرد تا از وی درگذشت [ اموی ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٥). بونصر برشغل عارضی بود که فرمان یافت ... پسر نخستش مانده است و اشراف غزنین و نواحی آن موسوم به وی است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٢). بوالفتح را پانصد چوب بزدند واشراف بلخ که بدو داده بودند بازستدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٢). بونصر صیفی، بر این دو سبب حالتی قوی داشت . آخر روزگار امیر محمود اشراف درگاه بدو مفوض شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٩٩). امیر گفت : وی را اشراف مملکت فرمودیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤١). شغل اشراف ترمک بدو مفوّض شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٤٩). بروزگار پدر، شرم او را اجابت ناکردن، بریدی بدو داد و اشراف که مهمتر بود به بوالقاسم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٩٦). و جمال الدین خاص حاجب را برسبیل اشراف یرلیغی گرفته . (جهانگشای جوینی ). ◄ اشراف بر ضمایر؛ اطلاع بر ضمایر. در تداول صوفیان، فکر کسی را دریافتن . آگاه شدن از درون کسی یا سِرّی بی وسایط عادی : از بازار بجهت ما طعام بیار و لیکن از فلان و فلان دوکان نگیری ... ترا گفتم که از آن دوکان طعام نگیری کاهلی کردی و از آن یک دوکان گرفتی . حاضران چون تفحص کردند، عدلی آن دوکان از تمغا بوده است . از آن اشراف ایشان حالشان دیگر شد و مزید یقین جماعتی شد. (انیس الطالبین ص ١٣٨). گفت درازگوشی غایب کرده ام ... خواجه لحظه ای خاموش شدند و مر خداوند درازگوش را گفتند که در طرف قبله ٔ فتح آباد در فلان موضع، درازگوش تو درآمده است . آن مرد به آن علامت که فرموده بودند رفت و درازگوش خود را یافت ... حاضران از آن اشراف تعجب بسیار کردند. (انیس الطالبین ص ١٠٨). یکی از درویشان ایشان نشسته بود در شهر بخارا و صفت جذبه ٔ او بقوت بود. سخنان بلند میگفت ... حضرت خواجه بیامدند و او را گفتند ترا این سخنان به چه کار آید... حاضران را از آن اشراف و شفقت ایشان وقت خوش شد. (انیس الطالبین ص ١٠٣). و اضطراب من از آن بود که خواجه بر آن خاطر من مطلع شدند و من سالها بود که در عالم میگشتم به این کمال کسی ندیده بودم و گمان من این بود که در این روزگار مثل این صاحب اشرافی نیست .(انیس الطالبین ص ٨٥). احوال من از آن اشراف ایشان قوی دیگر شد. (انیس الطالبین ص ٧٧، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). در صفحات دیگر نیز این کلمه بمفهومی نزدیک به فکر کسی را دریافتن آمده است : چون اشراف حضرت خواجه مشاهده کردم حالم دیگر شد. (انیس الطالبین ). ♦ بالاشراف ؛ در تداول امروز عرب، تحت نظر.
اشراف . [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ شریف . مردان بزرگ قدر.(منتهی الارب ). اعیان . (دستور اللغة). ج ِ شریف . (دهار). بزرگان و بلندسران . (مؤید الفضلا). بزرگواران . وجوه . بزرگان . شریفان . ج ِ شریف، بمعنی صاحب شرف . (اقرب الموارد). اشخاص بزرگ قدر و صاحبان حسب و نسب نیک ... ج ِ شریف . (فرهنگ نظام ) : قضات بلخ و اشراف و علما... همه آنجا [طارم ] حاضر بودند بنشستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٠). چون روز هفتم بود، مثال داد علما و اشراف حضرت را حاضر آمدند. (کلیله و دمنه ). و مجلسهای علما و اشراف و محفل های سوقه و اوساط مردمان و موضعها می گشت . (کلیله و دمنه ). دلخواه تر ثناها آن است که بر زبان گزیدگان و اشراف رود. (کلیله و دمنه ). و اجتهاد تو در کارها و رأی آنچه در امکان آید علما و اشراف مملکت را نیز معلوم گردد. (کلیله و دمنه ). هر سال حملی به کعبه ٔ معظم و مدینه ٔ مکرم ایداﷲ جلالهما فرستادی تا بر اشراف حرین (؟) و مستحقان صرف کردی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣١). ◄ اشراف انسان ؛ هر دو گوش و بینی او. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ جاهای بلند. ج ِ شَرَف . (اقرب الموارد). بلندیها. ◄ ج ِ شرف، بمعنی کوهان شتر. گویند: ابل عظام الاشراف . (اقرب الموارد).