اشراط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشراط.[ اِ ] (ع مص ) نشان کردن شتر و گوسپند و جز آن جهت فروختن . (منتهی الارب ). نشان کردن . (زوزنی ). اعلان کردن به اینکه شتر برای فروش است . (از اقرب الموارد). ◄ آماده کردن چیزی را برای فروش . (منتهی الارب ). اشرط من ابله ؛ اعدّ شیئاً منها للبیع. (اقرب الموارد). ◄ آماده کردن خویشتن را به کاری و نشان کردن جهت آن کار. (منتهی الارب ). اشرط نفسه لکذا؛ خود را برای کاری آماده ساخت و آنرا اعلام کرد. (از اقرب الموارد). ◄ شتابانیدن رسول را.(منتهی الارب ). اشرط الرسول الی فلان ؛ قدّمه الیه و اعجله . یقال : افرطه و اشرطه . ◄ اشرط نفسه و ماله فی هذا الامر؛ قدّمهما فیه . (اقرب الموارد).
اشراط. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ شَرط. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ٦١). ج ِ شَرَط. نشانه ها. و اشراطالساعة؛ نشانه های قیامت . (منتهی الارب ). نشانه های رستخیز. ◄ اشراط قوم ؛ نجبا و اشراف و بزرگواران . مردم فرومایه . از اضداد است . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) دو ستاره اند بنام شرطان در برج حمل و آن هر دو شاخ وی است . یقال : اذا طلع الشرطان القت الابل اوبارها فی الاعطان . و بجانب شمال ستاره ای است خرد، بعض عرب این هر سه را از منازل قمر گویند و اشراط نامند. و منه : اذا طلعت الاشراط ظهرت الانباط جمع النبط للماء. (منتهی الارب ). اشراطُ مثلث، و آن نام صورت هفدهم از صور شمالی فلکی قدماست . (مفاتیح ). اشراط را نطح و ناطح نیزخوانند. رجوع به شرطان و شرطین و نطح و ناطح شود.