اشترسوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشترسوار. [ اُ ت ُ س َ ] (ص مرکب )آنکه بر شتر سوار باشد. شترسوار. راکب : تا تو اشترسواری اندر فید خار و حنظل به فید گلشکرند. خاقانی . آفتاب اشترسواری بر فلک بیمارتن در طواف کعبه محرم وار عریان آمده . خاقانی . جبرئیل استاده چون اعرابی اشترسوار کز پی حاجش دلیل ره نوردان دیده اند. خاقانی . اشترسواری گفتش ای درویش کجا میروی برگرد که بسختی بمیری . (گلستان ).