اسپهبد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسپهبد. [ اِ پ َ ب َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) سپاهبد. سپهبد. سردار. (برهان ).سپهسالار. (غیاث ). فرمانده لشکر. سردار لشکر. (جهانگیری ). خداوند لشکر. امیرالجیش . معرب آن اسفهبد (برهان ) و اصفهبد : دگرروز گشتاسب با موبدان ردان و بزرگان و اسپهبدان نشست و سگالید از هر دری ببخشید هر کار بر هر سری . دقیقی . باستاد در پیش، نیزه بدست تو گفتی مگر طوس اسپهبدست . فردوسی . که از بیم اسپهبد نامور چگونه گشائیم پیش تو در. فردوسی . داد جشن مهرگان اسپهبد عادل دهد آن کجا تنها به کشکنجیر بندازد زرنگ . منوچهری . قلعه ٔ دیگرست بر جنوب [سیستان ] که اردشیر بابکان بنا کرد، و آنجا هفت روز ببود و اسپهبد سیستان را بنواخت که او را خدمت بسیار کرد و پذیره ٔ او شد. (تاریخ سیستان ص ١٠). ◄ نفس کل و آن را نور اسفهبد و اسفهبدخوره نیز گویند. (آنندراج ). ◄ سپهبد. لقب عام ملوک جبال طبرستان . (آثارالباقیة).
اسپهبد. [اِ پ َ ب َ ] (اِخ ) بختیار. رجوع به بختیار... شود.
اسپهبد. [ اِ پ َ ب َ ] (اِخ ) ناحیه ای از طبرستان و شاید بجهت انتساب به حکمرانان آن ناحیت به این نام نامیده شده باشد. (مرآت البلدان ).