اسپری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ پَ) (ص.)<BR>۱- سپری، پایان یافته.<BR>۲- نابود شده، معدوم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ پَ) (ص.) ۱- سپری، پایان یافته. ۲- نابود شده، معدوم.
(اِ پِ رِ) [ انگ. ] (اِ.) ۱- وسیلهای حاوی مایع که با فشار دکمه آن مایع درونش به صورت ذرات ریز خارج میشود، افشانه (فره). ۲- مایعی که به شکل پودر از این ظرف بیرون پاشیده میشود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسپری . [ اِ پ َ ] (ص نسبی ) سپری . آخر. (جهانگیری ). به آخرآمده . (اوبهی ). به انجام رسیده . (رشیدی ). آخرشده . بنهایت رسیده . (برهان ). ♦ اسپری شدن و گشتن ؛ بپایان رفتن و به آخر رسیدن . تمام شدن . کامل شدن . خاتمه یافتن . مضی : چو آن پاسخ نامه شد اسپری زنی بود کو شد به پیغمبری . فردوسی . چو این پاسخ نامه گشت اسپری فرستاده آمد بسان پری . فردوسی . مرا گر زمانه شده ست اسپری زمانم ز بخشش فزون نشمری . فردوسی . چه صد سال شاهی بود چه هزار چه شصت وچه سی و چه ده یا چهار چو شد اسپری روز هر دو یکی است گر افزون بود سال و گر اندکی است . فردوسی . چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت چو دریای خون شد همه کوه و دشت . فردوسی . شد این داستان بزرگ اسپری به پیروزی روز و نیک اختری . اسدی . اسپری شد این کتاب به پیروزی و نیک اختری و فرخی بدست ابوالهیجاء اردشیربن دیلمشاه (دیمسپار؟) النجمی و القطبی الشاعر، اندر اواخر شهراﷲ المبارک رمضان سال بر پانصد و هفت از هجرت پیغامبر محمد المصطفی صلی اﷲ علیه و سلم . (خاتمه ٔ کتاب ترجمان البلاغه نسخه ٔ خطی متعلق به کتابخانه ٔ فاتح اسلامبول ). آخر نه چو مدت اسپری گشت آن هفت هزار سال بگذشت . نظامی . ♦ اسپری کردن ؛ بپایان رسانیدن : بخواندم ز هر کشوری لشکری من این جنگ و کین را کنم اسپری . فردوسی . بفرمان دادار این نامه [ شهنامه ] را کنم اسپری شاه خودکامه را. فردوسی . ◄ نیست شده . معدوم گردیده . معدوم . (رشیدی ). ناچیز. منقرض . مرده : کم و بیش دهر چونکه بخواهد شد اسپری تا کی امید بیشی و تا کی غم کمی ؟ ناصرخسرو. آنکه قوم نوح را از تندباد لاتذر در دو دم کرد از زمین آسیب قهرش اسپری ... انوری . ◄ عبور کردن . ◄ نیست گردانیدن . (برهان ).
واژگان فارسی سره واژهدان
افشانه