اسپرغم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ یا اَ پَ غَ) [ په. ] (اِ.)۱ - هر گیاه خوشبو، ریحان.<BR>۲- هر نوع گیاه.<BR>۳- سبزه. <BR>۴- میوه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ یا اَ پَ غَ) [ په. ] (اِ.)۱ - هر گیاه خوشبو، ریحان. ۲- هر نوع گیاه. ۳- سبزه. ۴- میوه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسپرغم . [ اَ / اِ پ َ غ َ / اِ پ َ رَ ] (اِ) گلها و ریاحین . (جهانگیری ). گلها و ریاحین باشد مطلقاً و ریحانی را نیز گویند که آنرا شاه اسپرم خوانند. (برهان ). رستنیی است خوشبوی که بتازیش ریحان گویند و گویند که در عهد کسری یعنی انوشیروان ماری بنزدیک سریر آمد و از دهن قدری تخم خُرد سیاه بینداخت . کسری فرمود تا این تخم را کشتند از آن این رست . (مؤید الفضلاء). ریحان باشد چه بواسطه ٔ بوی خوش تقویت قلب کند پس گویا سپری است برای غم (!) و بحذف الف نیز آمده و شاه اسپرغم نوعی از ریحان که برگ خرد دارد و بغایت خوشبوست . (رشیدی ). و در صیدنه ٔ ابوریحان بیرونی مسطور است که اسپرغم اسم مطلق ریحان است شاهسپرم نام یکی از اقسام ریحان است که برگ خرد دارد و بغایت خوشبوست و آنرا شاسپرم نیز گویند. (سروری ). و اسپرغم و صور دیگر آن هر گیاه و میوه ٔ خوشبوست نه گل، و ترجمه ٔ آن ریحان است . شاه اسپرغم . سپرغم . اسپرم . سپرم . اسپرهم : چشم سیاهت به اسپرغمی ماند زر بمیانه همه کرانْش لاَّلی . خسروی (ابوبکر محمدبن علی ). میدانت خوابگاه است خون عدوت آب تیغ اسپرغم و شیهه ٔ اسپان سماع خوش . دقیقی (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن ). ز هرچ اسپرغم است و گل گونه گون بر آن کوه بد صدهزاران فزون . اسدی . بیگمان شو زآنکه روزی ابر دهر بیوفا برف بربارد بر آن شاهسپرغم مرغزی . ناصرخسرو. از بدیع اسپرغمها صحرا همچو دیبا همه منقش گشت . مختاری . زره با رمح خون پالات کم باشد ز پرویزن سپر با تیرباران تو نازکتر ز اسپرغم . اثیر اومانی . بر رخش آن طرّه ٔ پرخم نگر بر ریاض خلد اسپرغم نگر. ؟ شب بوی ؛ اسپرغمی است چون خیری و گل زرد دارد. (فرهنگ اسدی ). بساک ؛ چون تاجی بود که از اسپرغمها کنند. (فرهنگ اسدی خطی ). رجوع به شاه اسپرم شود. ◄ میوه : از پس آنکه طعام خورده بودند [زنان مصر] و بمجلس شراب نشسته هر یکی راکاردی بدست اندر نهاد [زلیخا] و هر اسپرغمی که بکارد ببرند چون خربزه و امرود و سیب آنرا متکا خوانند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). ◄ سبزه . (برهان ). ◄ معنی اسپرغمی در این بیت معلوم نشد : روان گرد برگرد اسپرغمی را تذروان آموخته ماده و نر. فرخی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی