اسو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسو. [ اَ ] (اِ) طرف . (برهان ) (انجمن آرا). سو. (برهان ). سوی . (جهانگیری ) (انجمن آرا). جانب . (جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ) : خری که کاه و جو وی ز برگ تاک و تکسک مراغه کردن و غلطیدنش اسو با سو . سوزنی (در هجو جلالی شاعر که پدر او ترسا بود). فرهنگها به استناد همین بیت، معنی «اسو» را سوی و طرف و جانب گفته اند، لکن کلمه اگر بمعنی سوی و جانب باشد معنی نمیدهد مگر اینکه «اسو» را مرکب فرض کنیم از اَ بمعنی (از این ) و سو بمعنی جانب، آن وقت شعر معنی گونه ای شاید بدهد ولی آن هم درست نیست، چه در آن صورت قافیه ٔ سو در قطعه ٔ کوتاهی تکرار میشود و حال آنکه سوزنی در همه جا حتی در قصاید طویل هم هیچ وقت قافیه را تکرار نمیکند. معنی این کلمه در بیت سوزنی معلوم نیست . ◄ انگشت . (شرفنامه ٔ منیری ).
اسو. [ اَ ] (اِخ ) دهی از دهستان القورات بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند، ٤٨٠٠٠ گزی شمال بیرجند سر راه مالرو عمومی . کوهستانی، معتدل . سکنه ٔ آن ٥٤٩ تن . شیعه . زبان : فارسی . آب آن از قنات است . محصول آن غلات، تریاک، بنشن . شغل اهالی آنجا زراعت، گله داری، جاجیم، پلاس و قالیچه بافی است . راه آن مالرو است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
اسو. [ اُ س ُ ] (اِخ ) دره ٔ جبال پیرنه (پیرنه ٔ سفلی )، که سیلاب اسو از آن گذرد و بسیلاب اُلُرُن پیوندد.