اسعردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسعردی . [ اِ ع ِ ] (اِخ ) محمدبن محمدبن عبدالعزیز ملقب به نورالدین (٦١٩ - ٦٥٦ هَ .ق .). شاعری است که در وی مجانت و ظرافت است . وی به ملک الناصر پیوست واو را به قصائدی موسوم به «ناصریات » مدح گفت و او را دیوان شعر است و نیز مجموعه ای دارد بنام «سلافة الزرجون فی الخلاعة و المجون » شامل شعر خود او و دیگران .(الاعلام زرکلی ج ٣ ص ٩٧٤) (فوات الوفیات ج ٢ ص ١٦١).
اسعردی . [ اِ ع ِ ] (اِخ ) عبیدبن محمدبن عباس مکنی به ابی القاسم (٦٢٢ - ٦٩٢ هَ .ق .). حافظ حدیث و بارع در تخریج و اسماءالرجال . او را شروح بسیار است . مولد وی اسعرد و وفات او در قاهره است .(الاعلام زرکلی ج ٢ ص ٦٢١ از تذکرةالحفاظ ج ٤ ص ٢٥٧).
اسعردی . [ اِ ع ِ ] (اِخ ) جمال الدین نقاش . رجوع به عیون الانباء ج ١ ص ٧ شود.