اسطرلابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسطرلابی . [ اُ طُ ] (اِخ ) هبةاﷲبن الحسین بن یوسف مکنی به ابوالقاسم معروف ببدیع. یکی از مشهورترین علمای فلک از مردم ایران متولد بغداد. وی باختراع آلات فلکیه و ساختن آنها شهرت یافت و از این راه در زمان خلافت المسترشد عباسی مالی بسیار بدست کرد و چون درگذشت در این فن جانشینی بجای نماند و او ادیب و شاعر بود و در شعر خویش بفکاهت مایل و بشعر ابن حجاج مولع بود و اشعار او را جمع و مرتب کرد و آن را «درة التاج من شعر ابن الحجاج » نامید و او را زیجی است موسوم به «المعرب المحمودی » که آنرا برای سلطان محمود ابی القاسم بن محمد تألیف کرده است .وفات وی ببغداد در سال ٥٣٤ هَ .ق . اتفاق افتاده . (الاعلام زرکلی ج ٣ ص ١١١٨) (طبقات الاطباء ج ١ ص ٢٨).
اسطرلابی . [ اُ طُ ] (ص نسبی ) منسوب به اسطرلاب .
اسطرلابی . [ اُ طُ ] (اِخ ) احمدبن محمد. رجوع به احمدبن محمد صاغانی و رجوع به اعلام زرکلی ج ١ ص ٧٨ شود.