اسدی توسی | گرشاسپنامه | شگفتی دیگر جزیره
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به دیگر جزیری فکندند رخت پر از کان سیم و، پر آب و درخت بدو در گیا داروی گونه گون گل و میوه از صد هزاران فزون زمینش ز بس بیشه زعفران چو دیبای زرد از کران تا کران ز بس گل که هر جای خودروی بود گلش خوردنی پاک و خشبوی بود درخت گلی بد که چون آفتاب بدیدی، شکفتی هم اندر شتاب فروتاختی سوی خورشید پست سر خویش چون مردم خورپرست ز هر سو که خورشید گشتی ز بر همی گشتی آن همچنان سوی خور چو خورشید بفکندی از چرخ رخت شدی سست و لرزان بجای آن درخت چو یاری سرشک از غم رفته یار فشاند، همی گل فشاندی ز بار گلی بود دیگر شکفته شگفت که گفتی دم از مشک و عنبر گرفت بدی روز چون کف بخشنده باز به شب چون کف زفت ماندی فراز گلی بد که در تف گیتی فروز شکفته بدی تا گه نیمروز از آن پس چو چشمی بدی نیم خواب فشاندی ز مژگان چو گرینده آب چنین اشک تا شب همی تاختی گه ش شب به یک بار بگداختی درختان بد از میوه دیگر به بار که هر سال بار آوریدی دو بار شگفتی بدینسان بیاندازه بود اگر میوه گر نوگل تازه بود شده خیره دل پهلوان زمین همی خواند بر بوم هند آفرین همی گفت هر چیزی گیتی فزای بدین هندوان داد گویی خدای به رخ دوزخی وار تاراند و زشت به آباد کشور چو خرم بهشت نه چندین شگفتست جای دگر نه زینسان هوای خوش و بوم و بر نه کس کور بینم نه بیمار و سست نز اندام جایی جایی کژ و نادرست اگر چه کسی سالخوردست و پیر بسان جوان موی دارد چو قیر
دو هفته خوش و شاد بگذاشتند وز آن جا سپه باز برگاشتند رسیدند نزد جزیری فراز همه خار و خاره نشیب و فراز ز هر سو درو مار چون خیل مور زمین شوره، آبش همه تلخ و شور در آن شوره خرم یکی گلستان گلش هر یک از نیکوی دلستان تو گفتی که رضوان ز باغ بهشت ز هر گل کجا یافت آن جا بکشت در آن گلستان چشمهای روشن آب خوش آبی به بویندگی چون گلاب به گرد سپهدار مهراج گفت که این چشمه دارد شگفتی نهفت بفرمود تا چادری پیش اوی ببردند پر ز آن گل مشکبوی کشیدند از افراز آن چشمه باز همان گه زد آن چشمه جوش از فراز ز جوشش سبک آتشی بر فروخت بسوزید گل پاک و، چادر نسوخت سپهدار از آن کار پرسید چند که هست ایزدی یا طلسمست و بند بدو گفت مهراج کاندر جهان نداند درستی کسی این نهان کز آب آتش از چه فروزد همی رهد چادر و گل بسوزد همی بدان چشمه ژرف هم در شتاب شدند آشنا بر کسان زیر آب بگشتند و جستند هر سو پدید کس از روی نیرنگ چیزی ندید