استیمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- امان خواستن.<BR>۲- در امان کسی درآمدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ) [ ع. ] (مص م.) ۱- امان خواستن. ۲- در امان کسی درآمدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استیمان . [ اِ ] (ع مص ) استئمان . امان خواستن . (زوزنی ). زنهار خواستن . از کسی زینهار خواستن . (تاج المصادر بیهقی ) (مجمل اللغة) : از غایت اضطرار نه رعایت جانب اختیار را، در استیمان کوفتن گرفت . (جهانگشای جوینی ). و باستغفار و استیمان پیش آیند. (جهانگشای جوینی ). بعضی میگفتند برای استیمان است . (جهانگشای جوینی ). ◄ در امان درآمدن خواستن . (مجمل اللغة). ◄ در زنهار کسی درآمدن . ◄ پناه بردن به : با ایشان در استیمان بحصنی که روزی چند از آن جماعت ایمن تواند بود مشورت کرد. (جهانگشای جوینی ). و اصحاب اشغال بقلعه ٔ مرغه استیمان کنند. (جهانگشای جوینی ). ◄ اعتماد کردن به . ◄ امین یافتن کسی را. ◄ سوگند دادن . ◄ مبارک شدن .
استیمان .[ اَ / َ-َس ْ ] (فعل ) َ-َستیمان . صیغه ٔ متکلم معالغیر. هستیمان . استیم . رجوع به استیم شود : ما کار زمانه نیک دیدستیمان از کار زمانه زآن بریدستیمان . ؟