استیزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ زِ) (اِمص.)<BR>۱- عناد، خصومت.<BR>۲- جنگ.<BR>۳- خشم، غضب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ زِ) (اِمص.) ۱- عناد، خصومت. ۲- جنگ. ۳- خشم، غضب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استیزه .[ اِ زَ / زِ ] (اِمص ) ستیزه . (برهان ). ستیز. استیز. لجاج . (برهان ). عناد. خصومت . (برهان ) : وگر استیزه کنی با تو برآیم من روز روشنت ستاره بنمایم من . منوچهری . هرکه او استیزه با سلطان کند خانه ٔ خود سربسر ویران کند. عطار. ناصحان گفتند از حد مگذران مرکب استیزه را چندان مران . مولوی . ساحران با موسی ازاستیزه را برگرفته چون عصای او عصا. مولوی . قطره با قلزم چو استیزه کند ابله است او ریش خود برمیکند. مولوی . آن منافق با موافق در نماز از پی استیزه آید، نی نیاز. مولوی . ◄ جنگ . ◄ خشم . ◄ کین . (برهان ).