استکمال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- کمال خواستن.<BR>۲- کامل کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) ۱- کمال خواستن. ۲- کامل کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استکمال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) تمام کردن خواستن . (منتهی الارب ). طلب تمامی کردن . تمام شدن خواستن . تمامی خواستن . استثمام : در استکمال آلت و استدعای اعوان دولت جدّ بلیغ نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٩). ◄ تمام کردن . (تاج المصادر بیهقی ). تمام گردانیدن . (منتهی الارب ). به کمال رسانیدن : بعد از استیعاب ابواب آداب و استکمال جمال حال بخدمت آلتونتاش خوارزمشاه موسوم شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٤). ◄ نیکو کردن . (منتهی الارب ).