استوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اُ)(ص.)<BR>۱- مانده، درمانده.<BR>۲- افسرده، ملول.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اُ)(ص.) ۱- مانده، درمانده. ۲- افسرده، ملول.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استوه . [ اِ / اُ ] (ص ) مانده شده . (برهان ) (مؤید الفضلاء). عاجز. (رشیدی ). وامانده . (رشیدی ) (سروری ). ستوه . (جهانگیری ).بجان آمده . زلّه شده . بتنگ آمده . (برهان ) : پلنگ دژ برازی دید بر کوه که شیر چرخ گشت از کینش استوه . ابوشکور. ز بس کآن سپه کوه تا کوه شد ز انبوه او کوه استوه شد. فردوسی . من ز بار گنه چو کوه شدم وز تن و جان خود ستوه شدم . سنائی . چو زآن سیلها برگذشتی چو کوه ازین قطره ها هم نگردی ستوه . نظامی . ◄ افسرده . (سروری ) (مؤید الفضلاء) (برهان ). ملول . (مؤید الفضلاء) (برهان ) : که آن خوبان چو استوه آمدندی بتابستان بر آن کوه آمدندی . نظامی . ◄ (اِمص ) واماندن و افسرده شدن . (از فرهنگی خطی ). ماندگی و بتنگ آوردن . (برهان ). و رجوع به ستوه شود.