استنفاض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استنفاض . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) نگریستن هرچه باشد در جائی . نگریستن تا بشناسد. دیدن جمیع آنچه در مکان باشد. ◄ پاک کردن نره از بقیه ٔبول . ◄ بسنگ استنجا کردن . ◄ برآوردن چیزی . ◄ بتجسس دشمن فرستادن جماعتی را. (منتهی الارب ). جمعی را بجستن دشمن فرستادن .