استلحاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- فراخواندن کسانی را برای به هم آمدن، درخواست ملحق گردیدن.<BR>۲- دعوی کردن که فرزند از آن من است، به خود نسبت دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) ۱- فراخواندن کسانی را برای به هم آمدن، درخواست ملحق گردیدن. ۲- دعوی کردن که فرزند از آن من است، به خود نسبت دادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استلحاق . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) خواندن تا بهم شوند. (منتهی الارب ). ◄ دعوی کردن که فرزند آن من است . (تاج المصادربیهقی ) (زوزنی ). به خود نسبت دادن و خواندن چیزی را. به خود بازبستن : استلحاق معاویه زیادبن ابیه را.