استقاله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استقاله . [ اِ ت ِ ل َ ] (ع مص ) استقالت . اقاله خواستن . (منتهی الارب ) (زوزنی ). بیع واشکافتن خواستن . طلب فسخ بیع. برانداختن بیعی را خواستن . رد بیع خواستن . شکستن بیع تقاضا کردن : استقاله ٔ بیع. ◄ استعفاء. طلب عفو و بخشایش : تاش از نیشابور مکاتبت بحضرت بخارا روان کرد و در استصلاح حال و توقع مغفرت و تمهید معذرت و استقالت از عوارض زلات و استعطاف و استعفاء از سوابق عثرات تضرعی هرچه تمامتر کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٨٩). و از مواقع اقلام و هفوات کلام استقالت می نماید. (جهانگشای جوینی ). ♦ استقاله کردن ؛ طلب فسخ کردن . ۩ طلب عفوکردن .