استعمال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- به کار بردن، کار کردن.<BR>۲- گماشتن، به کار واداشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] (مص م.) ۱- به کار بردن، کار کردن. ۲- گماشتن، به کار واداشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استعمال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) بکار داشتن . کارکرد جستن . (منتهی الارب ). بر کار داشتن . (تاج المصادر بیهقی ). بگماشتن : قال اُبَی ّ لعمربن الخطاب : ما لک لاتستعملنی ؟ قال اکره ان یدنس دینک . ◄ طلب کار کردن . (مؤید الفضلاء). عمل خواستن . (منتهی الارب ). ◄ کار بستن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). بکار بردن . عمل کردن . بکار زدن . (زوزنی ). بکار آوردن . (منتهی الارب ) : در این که گفتم معما و تأویل نیست بهیچ مذهب از مذاهب که استعمال رخصت میکند در مثل چنین حالی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٨). اگر در استعمال بود کهن نشود. (کلیله و دمنه ). ♦ استعمال کردن ؛ بکار بردن . بکار زدن . معمول داشتن . ◄ بکار آوردن دانش و جز آنرا. ◄ اضطراب کردن در عمل . ◄ پیوسته کردن در کاری . ◄ آبادان کردن زمین را. (منتهی الارب ). ◄ صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: الاستعمال ؛ قیل مرادف العادة و قیل لا و قد سبق فی فصل الدال المهملة و فی تعریف الحقیقة اللغویة. و اما الماء المستعمل فعند الفقهاء کل ما ازیل به حدث او استعمل فی البدن علی وجه القربة کما وقع فی کتب الفقه . (کشاف اصطلاحات الفنون ج ٢ ص ١٠٤٦).
واژگان فارسی سره واژهدان
کاربرد، به کارگیری، به کار بستن، بکارگیری، بکاربردن