استعمار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) آبادانی خواستن.<BR>۲- (اِمص.) آباد کردن کشور به ظاهر و غارت و چپاول آن در نهان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] ۱- (مص م.) آبادانی خواستن. ۲- (اِمص.) آباد کردن کشور به ظاهر و غارت و چپاول آن در نهان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استعمار. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) استعمار کسی در مکان ؛ باشنده ٔ آن جای کردن او را: استعمره المکان ؛ باشنده ٔ آن جای گردانید او را. (منتهی الارب ). ◄ آبادان کردن خواستن . (زوزنی ) (تاج المصادربیهقی ). آبادانی کردن خواستن . معمور کردن . تعمیر. ♦ استعمار کردن ؛ آباد کردن . ◄ زندگانی خواستن . زندگانی دادن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ در اصطلاح کنونی استعمار بمعنی تصرف عدوانی دولتی قوی مملکتی ضعیف را و غصب اموال و پایمال کردن حقوق و فعال مایشائی وی در آنجا.
واژگان فارسی سره واژهدان
سود جویی، سرمایه خواهی، سرمایه اندوزی، زورگویی، بهره کشی