استبرق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استبرق . [ اِ ت َ رَ ] (اِ) استبرک . از درختان کائوچوئی ایران است ودر نقاط گرمسیر و سواحل جنوبی و از خوزستان تا مکران و بلوچستان همه جا از ارتفاع ٩٥٠ (در منصورآباد لار) تا ١١٠٠ (در اطراف بم ) دیده شده است . (گااوبا). درختچه یا بوته ایست که به ارتفاع پنج گز میرسد و در نواحی خرماخیز ایران بسیار است و آنرا کائوچو هست . نامی است که در شیراز و دیگر قسمتهای فارس به عشر دهند.غَلبلب . عوشر. عُشّر. غَرق . کرک . خرگ . عشر. عِشار. اَکَرن . مَدار. اوشر. گویند با این گیاه در دوره ٔ هخامنشی دیبای شوشتری میکرده اند، یعنی جامه ٔ استبرق .
استبرق . [ اِ ت َ رَ ] (معرب، اِ) معرب استبرک . (منتهی الارب ). دیبا. (مهذب الاسماء). دیبای ستبر. (ربنجنی ). دیبای سطبر یا دیبا که بزر ساخته باشند یا جامه ٔ حریر سطبر مانند دیبا یا برنداق سرخ مشابه زههای کمان . (منتهی الارب ). دیبای سفت و گنده است مثل اطلس . (غیاث اللغات ). دیبائی ستبر است چنانکه سندس دیبائی تُنُک است . دیباج غلیظ فمما اخذوه [ای العرب ] من الفارسیة الاستبرق، غلیظالحریر و اصله استروه . (از جمهره ٔ ابن درید بنقل سیوطی در المزهر). و صاحب تاج العروس گوید ابن درید در جمهره استبرق را از الفاظ مأخوذه ٔ از سریانی گفته است . الاستبرق، غلیظ الدیباج، فارسی معرب، و اصله «استفره » و قال ابن درید«استروه » و نقل من العجمیة الی العربیة، فلو حُقّر استبرق او کُسّر لکان فی التحقیر «ابیرق » و فی التکسیر«ابارق » بحذف التاء و السین جمیعاً. (المعرب جوالیقی چ احمد محمد شاکر ص ١٥): عالیهم ثیاب سندس خضر و استبرق و حُلوا اساور من فضة و سقاهم ربّهم شراباً طهوراً. (٢١/٧٦). متکئین علی فرش بطائنها من استبرق و جنی الجنتین دان . (قرآن ٥٤/٥٥). اولئک لهم جنات عدن تجری من تحتهم الانهار یحلون فیها من اساور من ذهب و یلبسون ثیاباً خضراً من سندس و استبرق متکئین فیها علی الارائک نعم الثواب و حسنت مرتفقاً. (قرآن ٣١/١٨). قاری صفت حله و استبرق و سندس بر البسه بنویس که از اهل بهشتیم . نظام قاری (دیوان ص ٩٦). مخفف آن، ستبرق : تو گوئی بباغ اندرون روزبرف صف ناژوان و صف عرعران بسی خواهرانند بر راه رز سیه موزگان و سمن چادران بپوشیده در زیر چادرهمه ستبرق ز بالای سر تا بران . منوچهری . صحرا گویی که خورنق شده ست بستان همرنگ ستبرق شده ست . منوچهری .