استاخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استاخ . [ اُ ] (ص ) گستاخ . (برهان ) (جهانگیری ). بستاخ . (مؤید الفضلاء). اوستاخ . (آنندراج ). بی ادب و لجوج . (برهان ). بی پروا : با کسی علم دین نگفت استاخ زآنکه دل تنگ بود و علم فراخ . سنائی . تیر از گشاد چشم تو استاخ میرود شاید که در حریم دل خصم محرم است . سیف اسفرنگ . ◄ محرم . یگانه . و رجوع به استاخی شود.
استاخ . [ اِ ] (اِ) شاخی که تازه از درخت روئیده باشد. (برهان ). ستاک .
استاخ . [ ] (اِخ ) شهرکیست خرد از حدود خراسان بر دامن کوه نهاده . (حدود العالم ).