استا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استا. [ اُ ] (اِ) اوستا. اوستاد. در اصطلاح بنایان خطی یا نقطه ای یا سطحی که آنرا مأخذ کار کنند. الگو. دلیل . ◄ مقیاس فلزات قیمتی، که ملاک مسکوکات محسوب میشود . اوستا. اوستاد.
استا. [ اَ / اُ ] (اِخ ) مخفف اوستا و در لغت نامه ها به اشتباه آنرا تفسیر زند و پازند گفته اند: استا تفسیر زند است، و زند و پازند دو کتاب است از صحف ابراهیم . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). تفسیر کتاب زند است و آن کتاب مغان باشد که در احکام آتش پرستی تصنیف زردشت است . (برهان ) (غیاث اللغات ). اَبستا. وستا. ستا. است : جادوئیها کند شگفت عجب هست واستاش زند و استا نیست . خسروی . بخواند آن همه موبدان پیش خویش بیاورد استا و بنهاد پیش . دقیقی . خداوند را دیدم اندر بهشت مر این زند و استا همه او نوشت . دقیقی . که آنجا کند زند و استاروا کند موبدان را بدان بر گوا. فردوسی . اگر نیستی اندر استا و زند فرستاده را زینهار از گزند از این خواب بیدارتان کردمی همه زنده بر دارتان کردمی . فردوسی . از او زند و استا بیاموختند نشستند و آتش برافروختند. فردوسی . نهادند [ترکان ] سر سوی آتشکده بدان کاخ و ایوان زرآژده همه زند و استا برافروختند همه کاخ و ایوان همی سوختند. فردوسی . که دین مسیحا ندارد درست ره گبرگی ورزد و زند و است چو آید ز ما برنگیرد سخن نخواهیم استا و دین کهن . فردوسی . بیامد بیاورد استا و زند چنین گفت کز کردگار بلند... فردوسی . کز بدیها خود بپیچد بدکنش آن نبشتستند در استا و زند. ناصرخسرو. وگر قیصر سگالد راز زردشت کنم زنده رسوم زند و استا. خاقانی . برای شرح کلمه رجوع به اوستا شود.
استا. [ اُ ] (ص ) مخفف اُستاد که آموزنده باشد. (برهان ) (جهانگیری )(غیاث اللغات ). آموزگار. معلم . اوستاد : هرکه از استا گریزد در جهان او ز دولت میگریزد این بدان . مولوی . گرچه این عاشق بخارا میرود نه بدرس و نه به استا میرود. مولوی . گفت استا راست میگوید روید درد سر افزون شدم بیرون شوید. مولوی . گفت ای استا مرا طعنه مزن گفت استا زآن دو یک را برشکن . مولوی . ♦ امثال : احمدک استا نرفت روزی که رفت آدینه بود . رجوع به امثال و حکم در این مثل شود. ◄ ماهر. حاذق . رجوع به استاذ و استاد شود.