است
/vâže/
لغتنامه دهخدا
استعاره<br>
( اَ ) (فع رابطه.) سوم شخص مفرد از مصدر «اَستن» [ = هستن. ] (زمان حال فعل «بودن»): هوا روشن است.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) (فع رابطه.) سوم شخص مفرد از مصدر «اَستن» [ = هستن. ] (زمان حال فعل «بودن»): هوا روشن است.
(اِ) [ ع. ] (اِ.) کون، دبر، نشیمن، نشستگاه، کفل، مقعد.
(~.) (اِ.) ۱- استخوان. ۲- هسته میوه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
است . [ اَ / اُ ] (اِخ )(مخفف اوستا) تفسیر کتاب دینی زردشتیان و در فرهنگها بغلط آنرا کتاب زند و پازند نوشته اند : شهنشاه ایران سر و تن بشست به معبد خرامید با زند و است . فردوسی . جهاندار یک شب سر و تن بشست بشد دور بادفتر زند و است همه شب به پیش جهان آفرین همی بود گریان و سر بر زمین . فردوسی . یکی ژند واست آر با برسمت بگو پاسخ از هرچه واپرسمت . فردوسی . بکنجی نشسته ست با زند و است از امید گیتی شده پیر و سست . فردوسی . که دین مسیحا ندارد درست ره گبرگی ورزد و زند و است . فردوسی . چو خسرو به آب مژه رخ بشست بیفشاند دینار بر زند و است . فردوسی . نهاده بدو نامه ٔ زند و است به آواز برخواند موبد درست . فردوسی . برای شرح کلمه رجوع به اوستا شود.
است . [ اُ ] (اِ) سرین و کفل مردم و اسب . (برهان ). و ظاهراً با اِست بکسر همزه خلط شده است .
است . [ اَ ] (اِ) مخفّف استر. (رشیدی ) (مؤید الفضلاء). مخفف استر باشد که از دواب مشهوره است . گویند از جمله متصرفات فرعون است . (برهان ) (جهانگیری ). ◄ استخوان آدمی و سایر حیوانات . (برهان ). و آن مأخوذ است از پهلوی بمعنی تن یا بدن، استخوان . در اوستا است، در سانسکریت اشتی . ◄ تخم و دانه ٔ میوه ها. (برهان ). هسته .