ازرقی هروی | قصاید | شماره ۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای شکسته تیره شب بر روی، روشن مشتری تیره شب بر روی روشن مشتری در ششتری از شکر بر نقره داری دانه یاقوت سرخ وز شبه بر عاج داری حلقه انگشتری زلف مشکین تو پنداری که آزر بر نگاشت بر گل سوری ز سنبل شکلهای چنبری گر نگاریدست زلفت چون نگارد مر ترا یارب این زلف مسلسل ایزدی یا آزری؟ گر نه از بهر میان تو ببایستی همی نامدی در خلقت فرزند آدم لاغری بوسهای بخشی و زو صدبار بر گیری شمار صد هزاران بد کنی، روزی بیک بد نشمری ور بیندیشم بدل کین خوی بد تا کی بود؟ آستین بر روی گیری، آب مژگان بستری گر بنام سخت، خوش خندی و گویی: زارنال ور بگریم زار، نندیشی و گویی: خون گری ای جهان آرای ماهی، کز رخ و زلفین تو خاک گردد سیم سیما، بادگردد عنبری گر پری در حلقه زلفین مشکینت بود گم شود در حلقه زلفین مشکینت پری بوستان چهری و عرعر قامتی، ای نوش لب بوستان بر چهره داری، زان بقامت عرعری بوی عنبر خوار شد زان زلفک عنبر فروش آب عبهر تیره شد زان چشمکان عبهری چون قدح گیری در ایوان زیور هر مجلسی چون زره پوشی بمیدان رینت هر لشگری خوبی از ایوان شاهنشاه ایران بگذرد چون تو در ایوان شاهنشاه ایران بگذری بوالفوارس خسرو ایران طغانشه، آنکه زوست از عدو ایام خالی وز فتن ملکت بری شمس دولت، کهف امت، زین ملت، شاه شرق مایه عدل و ثبات ملک و قطب سروری روز بزم از چهره او نور خواهد آفتاب روز رزم از بازوی او سعد جوید مشتری مهر او گویی که جان را دانش آموزد همی پرورد جان تو دانش، چون تو مهرش پروری مدحت او رامش افزاید، بزرگی پرورد چون درو الفاظ رانی، یا معانی گستری ای شهنشاهی که از بهر جناغ اسب تو همچو افعی پوست اندازد پلنگ بربری از نهیب کوه آهن آب گردد روز جنگ گر تو آهن پوشی و بر کوه آهن بگذری بحر آتش موج داری نام، تا با جوشنی ابر گوهر بار داری نام، تا با ساغری هر زمانی فکرت اندر مدح تو حیران شود یا چو فکرت بیقیاسی، یا ز فکرت برتری طالب حاجات زواری، تو تا با خامهای قابض ارواح اعدایی، تو تا با خنجری حمله بیجوشن بری، کز زخم خود با جوشنی جنگ بیمغفر کنی، کز جنگ خود با مغفری از طبایع پیکری چون پیکر تو نامدست گر زجان پیکر تواند بود، از جان پیکری نیستی حاتم، ولیکن بزم را چون حاتمی نیستی حیدر، ولیکن رزم را چون حیدری در سر همت بقایی، در بر قوت دلی در روان ملک نوری، بر تن دولت سری رای تو انجم توانست، ار چه چون نامردمی همت تو بر سپهرست، ار چه با ما ایدری اختیار روزگاری، افتخار دولتی رهنمای آسمانی، سازگار اختری با کفایت هم نژادی، با هنر هم پیشهای با بزرگی همرکابی، با خرد هم گوهری از جلالت آسمانی وز کفایت انجمی از لقا باغ بهشتی وز سخاوت کوثری دستگیر بیکسانی، چاره بیچارگان ناصر دین خدایی، شادی پیغمبری عالم آبادست تا تو پادشاه عالمی کشور آسوده است تا تو شهریار کشوری خواست اسکندر بخاور جستن آب حیوه بست روز و شب عنان با آفتاب خاوری هاتفی آواز داد آخر که: ای بیهوده جوی آن به آید کاندرین مقصود گیتی نسپری اندرین معنی ترا رنج سفر ناید بکار آب حیوان زاید آتش، گر بآتش بنگری نام تو از بس که گردد در جهان اسکندرست نی، معاذالله، نمیگویم که: تو اسکندری شغل ملکت را قوامی، علم دین را قوتی اصل دانش را ثباتی، عین حق را داوری دولت تو ملک سازد، هیبت تو صف درد پادشاه ملک سازی، شهریار صفدری از سخاوت موج آبی وز شجاعت آتشی گاه بخشیدن سحابی، گاه هیبت تندری انجم سعدی و در گردون ملکت انجمی گوهر فخری و در دریای دانش گوهری گر بود با عمر زینت، عمر ما را زینتی ور بود با روح زیور، روح ما را زیوری شهریارا، بنده اندر موجب فرمان تو گر تواند کرد بنماید ز معنی ساحری هر که ببیند، شهریارا، پندهای سند باد نیک داند کاندرو دشوار باشد شاعری من معانیهای او را یاور دانش کنم گر کند بخت تو، شاها، خاطرم را یاوری خسروا، جانم نژند و تنگ دل دارد همی زیستن در بینوایی، بودن اندر یک دری سرد و سوزان اندر آمد باد آذر مه ز دشت تیره گون شد باغ آزاری ز باد آذری زعفران روید همی در باغ زین پس روز و شب خرده کافور سازد در هوا بازیگری زاغ بر شاخ چنار اکنون منادی بر کشد چون فرو آسود بلبل بر گل از خنیاگری گر بزر جعفری دستم نگیری، خسروا بینواییها و سرماها خورم من جعفری ور نگیرد بخشش تو سرسری کار مرا سر بر آرم، رنج گیتی را شمارم سر سری گر بسازد بخشش تو کار چاکر، خسروا بیش کس را در جهان با کس نباشد داوری دفتر مدح تو اندر پیش بنهم روز و شب خانه بفروزم بآتش، پر کنم کوی از پری داستانی سازم اندر مدح تو، کز نظم او بهره سازد خوبکاری، مایه گیرد دلبری تا نگردد شاخ نیلوفر ببستان زر ناب تا نگردد زر ناب اندر صدف نیلوفری دولت و نعمت، خداوندا، قرین بادا ترا تا ز دولت ملک سازی، تا ز نعمت بر خوری