ازرقی هروی | قصاید | شماره ۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مبارکی و سعادت نمود روی بشاه از آن مبارک و مسعود تحفهای زاله چه تحفه ایست؟ یکی فر خجسته فرزندست موافقان را شادی فزای و انده کاه بشهریاری و شاهی تمام نسبت او زهر دو روی نسب شهریار و زاده شاه نه پادشاه چنو بیند از فراز و نشیب نه شهریار چنو یابد از سپید و سیاه ز دیبه سلب باد روز در پوشد کجا ز غیبه بود تارو پود آن دیباه کلاه ملک ز شاهان بتیغ بستاند خزانهشان گه بخشش تهی کند بکلاه ببزم ورزم ببینی که او چه خواهد کرد ببدرههای زر سرخ و قلبهای سیاه پسر بود بحقیقت پناه و پشت پدر چه خوبتر بجهان مرتر از پشت و پناه؟ هر آنچه خواستی و جستی از خدای بزرگ بیافتی و بداری، دگر بجوی و بخواه چو گل بخند و بیفروز، زان جهت که هنوز بباغ بخت تو نشکفت یک گل از پنجاه